Sabitlenmiş Tweet
از حال رفته
36.8K posts

از حال رفته
@iandthey
یک عدد زنِ مامان که خانهدار نیست. پلنگ نیستم بپا اشتباه فالو نکنی!
Katılım Haziran 2016
91 Takip Edilen25.9K Takipçiler

@iandthey چه خوب که مثل خودم بلند بلند فکر می کنید منتها من می نویسم و اکثر مواقع پاک می کنم
فارسی

پنجمین شب چهار صد و پنجه، بارون شدیده، میشا پیشم لم داده، کادوهای تولد دخترک که شامل چراغ خواب و ساک دستی و تقویم رومیزی و استندهای نت موسیقی بود رو بهش دادم بدون کیک چون کمرم دوباره اسپاسم شد نتونستم برم بیرون، عوضش برای شام دست و دل بازی کردم گفتم هرچی دلت خواست فست فود سفارش بده، باباش ظهر بردش پیش دکتر دماغش برای چکاپ بعد عمل، برگشتنی تو ماشین یه پلاک طلای دو گرمی و چند سوت با دعوا انداخته جلوش گفته تولدت مبارک چه فایده اخلاق نداری.
مادر باباش از اول عید هنوز بستریه، با اینکه هر شب کابوسشو میبینم ولی مطمئنم اگه بمیره خوشحال نمیشم.
میخواستم به داداشم پیام بدم بگم دخترک نت داره اگه خواستی تولدشو تبریک بگو، بعد گفتم بابا دست بردار از کنترل دیگران به تو چه اصلا؟
چه جنگ تموم بشه چه نه یاد گرفتم که ضد جنگ بودن یا نبودن من تأثیری توش نداره واسه همین شل کردم و با ملت وارد بحث فرسایشی نمیشم.
باید دو فصل از کتاب کوهات رو به زبان اصلی بخونم نه نه جویدن کنم تا روز کلاس پیش اون دختر خودشیرینه پیش استاد کم نیارم اما بدون نت خیلی سخته، لامصب فکر کنم خود مرحومش هم اگه بود نمیتونست هضم کنه چی نوشته.
گاهگاهی از اینکه فردای سیزدهبهدر به احتمال نود و نه درصد هنوز مدارس آنلاینن و لازم نیست برم سرکار و حتی چون معاونم کلاس آنلاین هم ندارم یه نمه ذوق میکنم.
دلم برای کسی که برام کانفیگ خریده تنگ شده ولی همچنان مکانیسمهای دفاعیم واقعیتِ تلخِ دوری و فاصله رو میکنه تو ماتحتم و باهاش بدرفتاری میکنم تا فکر نکنه خبراییه.
از بابام خیلی دلگیرم و در همین لحظه روانکاو درونم میگه:حواست هست بلافاصله بعد از ابراز دلتنگی برای فرد مورد نظر یاد بابات افتادی؟ آره بابا اصلا تو راست میگی. آره برو گم شو اونور حوصله تو یکی رو ندارم.
دلم میخواد برم ۲۰ سال پیش، اولین شب زایمانم در بیمارستان. اما با عرض شرمندگی فعلا اصلا حس مادرانهام کار نمیکنه. اول همه یاد اون زنِ سن بالای تخت کناریم افتادم (اون موقعها برای منِ ۲۲ ساله زن ۳۵ ساله سن بالا محسوب میشد)که وقتی شوهرش براش ۶ تا النگو رو کرد گفت: برای تولد پسرم پول داشت ۶تا النگو خرید از ذوقش ولی سر دخترم دستمون خالی بود ولی بهم گفته بود بازم جور میکنم عزیزم که فردا روزی کسی نگه بین دختر و پسر فرق گذاشته. منم در عالم بچگیام با مکانیسم پیف پیف بو میده تو دلم گفتم اَه اَه من که حالم از طلا بهم میخوره.
بگذریم. ۲۶ روز از جنگ گذشته و کاش هر روز در همین حد چند خطی برای خودم مینوشتم که اینقدر همه چی تو ذهنم مخلوط نگهداری نشه. نشد.
فارسی

@miyalovegood آره ولی نه به اون شدت. پسر در حال شکلگیری هویت مردونه است و نیاز به الگوهای مردونه داره. مدام تو زن بودن در غیاب الگوی مردونه روش اثرات بدی میذاره.
فارسی

@iandthey قلمتون زیباست 💜محور متن پسرک بود ولی
اگر این جمعِ زنهای خیلی زن سمی هستن و حس یتیمی القا میکنن و موضوعات زرد دارن اتفاقا حتما باید برای شخصیت اون دختر بچههم خیلی ضرر داشته باشه
فارسی

امروز یه مهمونی هشتنفرهی زنونه داشتیم؛ از دم زنهایِ خیلی زنِ بالای چهل پنجاه سال غلیظ که وسطشون هم یه دخترکوچولوی کلاس سومی با داداش کلاس هفتمیش جا داده شده بودن.
(داخل پرانتز بگم زنِ خیلی زن اینجوریه که اگه دخترخالهی خواهرزادهی زنِ فلانی چاق شده باشه از فاصلهٔ ۳ متری تشخیص میده که نوع چاقیش از نوع غمخواریه یا ژنتیک یا خوشاشتهایی زناشویی. بعد هم مجهزه به حداقل ۷۴ نسخهٔ گیاهی، ۵۲ روش روغنمالی. طوریکه اگه خدای نکرده بگی سردرد دارم، بر اساس نسخه مادر مادرفلانی، فیالفور یه لیوان آب زیره، یه چسه نبات و یک عدد نذرِ امامزاده دانیال با آدرس دقیق تو مپ تحویلت میده...)
داشتم میگفتم از وقتی یادم میآد برنامه چه کوه و کمر باشه چه سوگ و عزا چه عروسی و حمومزایمون، اکیپ ما تا حالا نذاشته این دوتا بچه جایی جا داده نشن. درسته جثهاشون ریزه ولی اینکه پدرشون هم یهو سال ۹۹ در عرض یه هفته تصمیم گرفت کرونا بگیره و عمرشو بده به جمع هم بیتأثیر نبوده.
غلط یا درست اوایل هدف این بود دور مامان بچهها با انبوه خالههای رنگارنگ و غیرنامحرم شلوغ بشه که مبادا تنها بمونن و آب تو دلشون تکون بخوره ولی رفته رفته هدفه انگار تبدیل شد به بلعیدن حریم خصوصی و ترحم ورزیدنهای با دلیل: خب بچههاشو کجا بذاره طفلک؟ نمیشه که پسرشو نیاره بیچاره. لذا بیایید کلا هرگز نذاریم بدون بچههاش تکون بخوره.
من هم این وسط خیلی رو خودم کار کردم جایی که کسی نظر تخصصی و تجربی ازم نمیخواد خرِ دانا بازی درنیارم بپرم وسط گوز گوز کنم وامصیبتا بیایید تبعات یه سری بیمرزیها و تجاوزهاتون به دنیای کودکان رو براتون شفافسازی کنم.
اما هنوز اینقدر هم اهلی نشدم که یه گوشه واسه خودم بچرم و خودمو جای پسرک نذارم.
داشتم حساب میکردم پسرِ پدر از دست رفته باشی و از کلاس اول به مدت ۶ سال تموم هفتهای کمِکم یه جمع زنونهی خیلی زنونهی هفت هشت ساعته رفته باشی میشه حدودا چند هزار زن بر ساعت؟ از انبوه دیتاهای تک جنسیتی محض و نامناسب سنی هم که بگذریم، دادن هویتِ «بچه یتیمه» پس حق داره هر چیزی رو که بقیه نباید ببینه، تماشا کنه، دید بزنه، بشنوه، لمس کنه، بدره... چهها سرش آورده؟
آیا اصلا تا حالا تلاش کرده نه بیاره؟ چی در جواب شنیده؟
هوم حدس زدنش سخت نیست:
«نمیشه که تنها بمونی مامان جان»، «خدابیامرز پدرت اگه بود با اون میرفتی خب»،
«میخوای بمونی خونه چه هی بخوری؟»
«خدا منو بکشه از دست تو راحت شم»...گاهی هم گریه.
فارسی

به پیشنهاد دوستم یه اپلیکیشن فیلم نصب کردم و بدون پیشزمینه یا سفارشی همینجوری چرخون چرخون به خودم اومدم دیدم بسمالله به تسخیر black swan دراومدم.
اونقدر مبهوتش موندم که توانایی اینو دارم ساعتها از شاهکار بودنش نعره بزنم و در اسارتش باقی بمونم.
غیرت و وسواسم هنوز اجازه نداده سرچش کنم و نقدهای ملت رو بخونم. دلم میخواد ذهنم با زرزر بقیه آلوده نشه تا خود فیلم فرصت کنه آروم آروم در وجودم تهنشین بشه. بره روی زخمهام، روی نوک انگشتای خستهام چه میدونم اصلا هرکاری دلش خواست باهام بکنه. دلم میخواد همشو یهجا به نفع تخیلات خودم مصادره کنم.
من اونقدر در دنیای سینما و بازیگرا عقبموندهام که تازه فیلم که تموم شد فهمیدم یا خدا کارگردانش همونیه که requiem for a dream رو ساخته و پورتمن لعنتیِ بیشرف هم همون دختربچهایه که تو Léon بازی کرده و... اوووف تا باشه از این عقبموندگیهای مبارک که اینجوری دوپامین میپاشه تو وجودم.
آخ آخ آقای آرنوفسکی! لامصب هیچ میدونستی تو سال ۲۰۲۶ وسط جنگ توی یه کشور جهان سوم، بشی دلخوشی یه زنِ چهل و اندی سالهی فیلم ندیده که آخ جووون هنوز چندتا دیگه فیلم از آرنوفسکی هست که من ندیدمش؟
فارسی
از حال رفته retweetledi

این قوی سیاه رو از روز هفتم عیدم بذارم کنار چیز زیادی از توش درنمیاد. البته برای نوشتن همینها هم باید یه کم دیگه کشیک بکشم تایملاین یه کم خلوتتر شه تا اراذل و اوباش نریزن بگن وسط جنگ و بیاینترنتی و ریدن به محبوبه شب و سمانه سوادی و فلانها تو چرا روزمرهنوشتنت گل کرده؟ بابا پیشاپیش یه کم رحم کنید شاید تو این ولوشو نوشتن آخرین مکانیسم دفاعیِ یه آدمه برای فرونپاشیدن.
دیشب ۶ صبح خوابیدم! ظهر که بیدار شدم حس یه کسی که تموم عمر ضرر کرده داشتم و برای جبران به خودم گفتم امروز همش فایده فایده فایده. بعد پریدم تمیزکاری و پیاز سرخ کردن و خونهداری. وقتی آوردم مواد ماکارونی رو تو همون ماهیتابه بزرگه که سه کیلو توش پیاز سرخ کردم ریختم به خودم به ترکی گفتم: «جااانا یه ظرف کمتر کثیف کردی» بعدش آشپزخونه رو با چندتا لگن آب گربهشوری کردم و یادی کردم از دورانی که دخترک پوشکی بود و با اینکه قرص وسواس میخوردم با شلنگ تا سقف رو آبکشی میکردم و عذاب وجدان داشتم که نه کم گذاشتم تو آب کشیدن نجاسات.
بعدِ ناهار نمیدونم چی تو مغزم اتصالی کرد که در یک اقدام انتحاری با اینکه مدتهاست به این نتیجه رسیدم به موهای کمپشت چتری نمیآد باز رفتم زیر دوش موهامو ناشیانه قیچی کردم و نتیجه نهاییِ بعد از سشوار شد شباهتِ زیاد به دخترکانی که شغلهای زیاد جالبی ندارن.
مرضِ امروز روز آرومیه پس یه گندی برای خودم بیآفرینم و سپس ابراز ندامت کنم که تو ژنت داشته باشی بیشتر از این هم گیرت نمیاد البته.
فارسی

@AshenaYar به این زودیها که هرگز نمیبینم.
باید جیرهبندی کنم برای روزهای سختتر و خالیتر که زود تموم نشه.
فارسی

@my_self_93 هنوز چندتا از معلما رو سراغ دارم دیماه گرفتن و هیچ خبری ازشون نیست.
فارسی

@iandthey وسط اینهمه تجربه نزدیک به مرگی که تو این مدت داشتم متنت مثل قرص آرامش بخش عمل کرد. تو دنیایی که همه تحلیل گر سیاسی و جنگ شدن این نوشته مثل شکوفه های بهار بود.
فارسی

صبح که از خواب پا شدم دیدم کمرم بهتره ولی حالم نه، بدوبدو رفتم سراغ یکی از کروسانهایی که برای خودم ته کابینت جاساز کردم برای روز مبادا. اسپرسوسازم رو که شهریور خریدم چهار تومن، روشن کردم و از اینکه الان قیمتش نه تومن شده، طوری احساس برد کردم که سرمایهداری که زمینهاش دو سه برابر شده غلط بکنه اینجوری خرکیف بشه.
خیلی زور زدم کنار پنجره از خوردنشون احساس چایات را بنوش نگران فردا نباش بکنم ولی حال نداد.
از سر عادت داد زدم تو صبحونه نمیخوری؟ گفت: «خوردم و ادامه داد مامان اون ماسماسک بینی که از جمهوری خریدیم اشتباهه، منشی گفته باید سیلیکونی باشه.»
و این تو ذهن من یعنی چهارصد تومن دیگه الکی هدر رفت و باید دوباره تو این وضعیت بریم عنتر و منتر داروخونهها کنیم خودمونو.
گفتم: باشه کمرم بهتر شد میریم میخریم فعلا پنبه بذار.
یاد حرف درمانگرم افتادم که خیلی قبل از جنگ میگفت چقدر تک والد بودن برات سخت شده جدیدا. کجایی الان ببینی چهها میکشم حاجی؟
بعدش برای تبدیل بیهودگی بزرگ به کار کوچک، چهارپایه گذاشتم زیرم کابینت زیر آبگرمکن رو خونهتکونی کنم و ظرفشویی رو روشن کردم بانکههای جرم گرفته و روغنی روی کابینتها رو بشوره. یه ظرف پر از چای سبز و یه ظرف پر از چای کوهی و یه ظرف پر از گل گاوزبان سه سال تموم اونجا روی کابینت مونده و روشن شبیه جرمهای روغنی داخل گوش شده بسکه استفاده نشده. چرا بلد نیستم از چیزی که به دردم نمیخوره بگذرم؟ آها سوال خوبی پرسیدی پرسشگر درون. بیا این کاپ بهترین سوال سال تقدیم تو حالا گم شو از جلو چشام.
بانکهها رو شستم و خشک کردم و دوباره اون دمنوشها رو کردن توشون و این دفعه جاشونو از روی کابینت به توی کابینت تغییر دادم و از این عاملیت و مدبر بودنم احساس مفید بودن کردم.
به خودم گفتم: اول سالی بیا و جوانمردی کن با خودت ببند هر روز خونه رو گردگیری و تمیزکاری کنی که اینهمه جرم و روغن و چسب و موی گربه از در و دیوار نباره. و جواب دادم قول نمیدم حالا ببینم چی میشه.
(الان که دارم اینا رو مینویسم دخترک اومد تو اتاق و گفت عه مامان میشا رو ببین چه جوری خوابیده گوشیتو بده ازش عکس بگیرم. گفتم نه کارم مهمه نمیتونم. گفت اه چقدر تو مخی و بعد رفت.
داد زدم تو هم همینطور عزیزم تو هم همینطور.)
رفتم ایتا دیدم دوستم که قرار بود جواب بده دهم مهمونی خونه ما باشه یا نه، نوشته خونه شما کنسله قرار شد بیان خونه ما. باز خرکیف شدم که دیروز نپریدم وسط بگم کمرم گرفته و من کنسلش کنم. مطمئنم یه ضربالمثلی برای این مواقع ساختن ولی یادم نمیاد.
دیگه بعدش به بطالت گذشت و تلاش بی وقفه برای وصل شدن. کمی خودشیرینی در گروههای بله برای متولدین فروردین و اینا...
شب شد رفتم با ماشین آشغالها رو ببرم. باز بارون بود گفتم اگه حتی یه نفر تو مسیر پیادهروی باشه پیاده میشم منم قدم میزنم. سگ پر نمیزد ترسیدم. زنگ زدم به م برنداشت. اومدم خونه بعدش تو بله حرف زدیم یک ساعت و نیم. آخرش شعر مولانا در مورد پسر نوح رو خوند گفتم شتتتت چقدر روانکاوانه است دوباره بگو یادداشت کنم:
کاشکی او آشنا(شنا) ناموختی
تا طمع در نوح و کشتی دوختی
کاش چون طفل از حیل جاهل بُدی
تا چو طفلان چنگ در مادر زدی
گفتم این منم که. این تمام شخصیتهای نارسیسته که. چنگ در مادر نمیزنن، چنگ در هیچکس نمیزنن که بگن ما خودمون اینکارهایم، تا دسته نیاز دارنا ولی میگن برو بابا...
فارسی
از حال رفته retweetledi

یک دور خوندم و زور زدم ببینم چیزهایی که از قلم انداختم چیا بودن؟ عامدانه بودن یا نه؟ فراموش کردم یا با یک نوع فریبکاری زیرکانه هل دادم برن کنار؟
اَه چرا من اینقدر دنبال مچگیری از خودم هستم؟ شایدم نه! میخوام خودمو آدمی که مچگیر خودشه نشون بدم؟
چرا ننوشتم که پا شدم همینطور دور دور زنان با ماشین رفتم محلِ خونه قبلی؟ چرا خونه شوهر سابق رو دید زدم و از مقدار روشناییاش تخمین زدم که تنهاست یا مهمون داره؟ چرا ننوشتم حتی چراغای تک تک همسایههای قبلی رو هم دید زدم؟ چرا این روزها تا این حد کردم تو خونه و جا و کس و کار؟ چرا وقتی هنوز از اون محل رد میشم احساس تعلقم به جوب و چاله و چولهاش از کل این مجتمع خراب شده و خونه الانم بیشتره؟ چه مرگمه؟ نه با عرض شرمندگی نمیتونم حق بدم بهت خانم خانما. اگه روز دوم عید حرف داداش کوچیکهات بهت بر نمیخورد و تو چشای پدرت دنبال حمایتِ هیچوقت نداشتهاش نمیگشتی الان اونجا بودی و به یه ورت بود این بیکسیها و آوارگیها. حالا دو کلوم بهت تیکه انداخت که انداخت، آسمون به زمین اومد مگه؟ به درک که گفت: «زاارت تو خونه دایی نمیری به خاطر خودش، میری بخاطر پسرش» باید بهت برخوره؟ از کی تا حالا لای پر قو بزرگ شدی از شنیدن این حرفا آب روغن قاطی میکنی؟ به درک که گفت: «چرا پیش ح این لباس رو پوشیدی؟» و بابات هم تأیید کرد و آه کشید که «عجب بدبختی گیر کردیم چرا دخترک هی میره پیش ح میشینه؟»
آخه مگه نمیدونی تو ذهن اینا پسر مسر تو تهران گیر نمیاد و تو و دخترت لابد لازم دارید از اونجا بکوبید بیایید اینجا و تو بری خونه فلانی که فلانی رو دید بزنی؟ این یالا جمع کن بریمها چیه که زرتی یاد گرفتی و بچه رو برداشتی برگشتی تو این غربتآباد؟
هیییی میدونی درد من و امثال من حتی با رفتن جمهوری اسلامی هم خوب نمیشه. این شهر موشکیِ ضد زن که پدرم و پدرش و پدرهاشون تو اون منطقه ساختن حالا حالاها قربانی میگیره.
فارسی

@sinasobjan فکرم این بود که پروکسی تلگرام رو باز نگه داره دیگه از حجم ویپیانم کم نشه که دوستان گفتن اینجوری نیست.
فارسی

@iandthey اصلا چرا اینکار را بکنیم ؟ وقتی وی پی ان روشنه همه چیز مگه کار نمیکنه چه نیاز به پروکسی؟ شاید من متوجه نشدم
فارسی











