ما یه تیم بودیمبین سالهای ۸۵ تا ۸۸ وبلاگ هری پاتری داشتیم و توی دنیای خودمون غرق بودیم
امروز یکیشون پیام داد بهم و داره از بچههای اون دوران بهم میگه داره پیداشون میکنه دونه دونه
منو پرت کرده به اون دوران
چقد وایب مثبتی بهم داد
کسی هست توی این بازه پاترهد بوده باشه؟
@grmvf230 ببین اگر خوش قیمت در عین حال راحتی رو میخوای splash شلواراش واقعا خوش ایست و راحته
سرکار ما تو ایران جین ممنوع بود و این بهترین گزینه برای من بود
خانومای نانازی من رو راهنمایی میکنید که شلوار راحت و قشنگ برای آفیس از کجا میگیرید ؟
که هم زیبا باشه هم راحت برای چند ساعت پشت کامپیوتر نشستن و سر کار. 👩🏻💻😍
@ordinarypadideh مامانم مثل مامانت عاشق کتابه و میخواست دومین کتابشو بنویسه ولی فهمیدیم سرطان داره. اول خودشو خیلی باخت، طبیعتا من فشار زیادی روم بود ولی از پسش براومدم کنارش بودم تا خوب شد توامقوی بمون از پسش برمیای و اینجا مینویسی بچهها مامانم سرطان رو شکست داد
مامان من سرطان گرفته!
مامان من با اون لباسای رنگی،با گوشواره ها و گردنبندای قرتی،که میدویید از این رونمایی کتاب به نمیدونم چندین جشنواره فجر، با اون بوی عطر انجل همیشگی،با کتاب هایی که دوست داشت باز چاپ کنه، با اونهمه صبر و آروم بودنش،با همه اینا، مامان من سرطان گرفته.
حالا من حس میکنم ارزش جنگیدن ندارم. یه مهره ی خاکستریم که از گوشه ی میز پرت میشه پایین و همه یادشون میره وجود داشته. کنار گذاشته میشم. مهم نیست چه کاری انجام داده باشم، مهم نیست کی بوده باشم. هیچوقت انتخاب نمیشم. هیچ وقت از زیر میز برداشته نمیشم. هیچوقت کسی نمیگه بمون.