هنوزم یه گوشهی ذهنم ۲۴ سالمه. گاهی وقتی ازم میپرسن چند سالمه، ناخودآگاه میخوام همون عدد رو بگم. ۲۴ سالگی همیشه سن محبوبم بود، اما هیچوقت نتونستم واقعاً زندگیش کنم. انگار اون سال از بین انگشتام سر خورد و رفت؛
سنی که دوستش داشتم یکی از سختترین و تلخترین سالهای زندگیم بود.
شبایی که خونه دوستم مهمونیه، آخرشب که یکم مستیم میشینیم تو بالکن دوتایی به دور از بقیه و صدا سیگار میکشیم و حرفهایی میزنیم که شاید به هیچکس نگیم.
میتونم بگم کل مهمونی رو به عشق آرامش این قسمت میگذرونم.