Sabitlenmiş Tweet
madline
1.5K posts


@madlinenn @ataash1212 بژی کردستان بژی کرماشان بژی ایلام
#پاينده_ایران_جاویدشاه
فارسی

@madlinenn @iran26523054494 بخدا بیشتر
من به عنوان یک کرد ایرانی از تجزیه طلب و احزاب ضد کردی بیشتر از #موشعلی و سپاهی جنایتکار متنفرم.
گیانم و فدای ئیران و بژی بنه مالهی پهلوی
#KingRezaPahlavi
#پاينده_ایران_یکپارچه
فارسی
madline retweetledi
madline retweetledi

دو تا از دوستای خیلی قدیمیم آنفالوم کردند :))) به نظرم اگر نفرتتون از پهلوی بیشتر از ج.ا شده، دارید تو جبههی اشتباهی میجنگید.
آیزاک چوبی🇮🇷@mothehs
تا امروز منتقد مسیر سیاسی و طرفدارای پهلوی بودم. ولی به عنوان کسی که تنها نقشم میتونه بازتاب صدای مردم داخل باشه، و با توجه به چیزی که امروز توی مونیخ قراره ببینیم که صدای ایرانیای خارج از کشوره، بعد از حرفهای دیروز شاهزاده، تصمیم گرفتم ازش به عنوان رهبر مسیر گذار حمایت کنم.
فارسی

@chilldafuckoutt دقیقا چون اکثر سوپروایزر ها مردم و لو دادن یا پرستارهایی که به مردم کمک میکردن
فارسی

It is outrageous that Iranian Regime Foreign Minister @araghchi is expected to address the United Nations Human Rights Council in Geneva on Monday, February 23rd, in the presence of UN Secretary-General @antonioguterres.
Stop the madness. Sign here: actionnetwork.org/petitions/disi…
English
madline retweetledi

به چهرهی هر پسرکی نگاه میکنم، غصهی #ابوالفضل_وحیدی خفتم میکند.
عکسش با لباس جشن پایان الفبا،
صورت خونینش،
چشمهای بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند…
ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسهای حاضر به ثبت نامش نبود.
میگفتند شلوغ و بیقرار است، سر کلاس آرام نمیگیرد.
از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمیکرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامهای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت.
از یازده سالگی کار میکرد. اول کارهای سبک، بعد کمکم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار میکرد هم حقوق میگرفت.
ابوالفضل در محلهی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجدهساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر میکرد، اما خواهرش میگفت خطرناک است. هرچه در میآورد، کنار میگذاشت تا پسانداز کند برای خرید ماشین.
مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شبهای اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن میکرد و میگفت: «مامان میاد، پیشم میخوابه.»
بزرگتر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز میپرسید:«واقعاً مامان مرده؟»
سر خاک که میرفتند، بغضش میترکید اما اجازه نمیداد کسی اشکهایش را ببیند. سرش را میچرخاند، جایش را عوض میکرد.
دو سال آخر، دلتنگیاش شدیدتر شده بود؛ میرفت گوشهای گریه میکرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر میگفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟»
در جواب دیگران که از این حرف شاکی میشدند، جواب میداد: «خب راست میگم.
هر وقت من مردم، همینجا کنار مامان خاکم کنید.»
چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبهای که همهچیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش میدهد. گفتند پنجشنبهها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه میرویم. گفت باشه، اشکالی ندارد.
همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه.
آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمیگردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛
اصرار که کردند، گفت باشه. در راه میخورم. آخرین دیدار همین بود.
برای امسال، بزرگترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز میپرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟
مثل ذوق بچهها از عیدی.
ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش میخواست زندگی بسازد.
۱۸دیماه…
تا نیمهشب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدسها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانهاش.
تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید.
اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده میشد. گریهی داییها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همهچیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک…
گفتند جنازهها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازهها پیدایش کردند.
کیسهی مشکی، صورت خونی، بدن زرد...
هیچکس باورش نمیشد.
خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. میگفتند «شستیم»، «میشوریم»، «میدیم». غریبهها هم میگفتند جنازهها را نمیدهند. خانوادهاش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند میرویم پسرمان را پیدا کنیم؛
ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.»
وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همانجا نگهش داشته بودند.
خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچکس جلو نیامد.
باید خودت جنازهی عزیزت را برمیداشتی، توی صف میایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید.
قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچهی ما گم میشود. نمیگذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛
همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…



فارسی
madline retweetledi

کسایی که استاکم میکنین🫵🏻
میشه امتحان فردا رو اعتصاب کنیم لوطفا😭
Daikatuo@Daikatuo
در ۶ روز گذشته دانشگاههای علوم پزشکی کشور در اعتراض و اعتصاب هستند. خبری که علیرغم اهمیت بالایی که داره، چندان منتشر نشده. #دانشجو #دانشگاه #اعتراضات
فارسی








