عادی شدن همیشه برام ترسناکه ! عادی شدن شمار کشته ها ، عادی شدن عدد روزهای جنگ ، عادی شدن تعداد روزهای غربت ، عادی شدن روزهای بی خوابی ، عادی شدن دوست داشتن …
در رویای امروزم ، خونه خودم رو دارم که تم بوهو با دیوار های مغز پسته ای و تابلو های نقاشی داره ، تیشرت سبک روشنم رو پوشیدم ، از بار کوچولوی خودم شراب مورد علاقم رو انتخاب میکنم ، چشمم به گلدون افتابگردون میخوره و اصلا یادم نمیاد این روزها رو !