خدایا این غریبهکسمشنگای دعوا کن رو از تایملاینم بنداز بیرون و آن دوستان خرامان و کسخل پسخلم را برگردان. بلکه دو توئیت بزنیم دلمون وا شه، تا خونهی خودت بزرگتر شه؛ خدایا با شمام! میشنوی دیگه؟!
تارکینیوس که به قاصد اعتماد نداشت او را به باغی برد و بدون گفتن کلمهای با عصای خود سرِ شاخههای بلند خشخاش را قطع کرد و با این کار به پسرش فهماند که بزرگان گبی باید از میان برداشته شوند.
وقتی تارکینیوس بزرگ یکی از شاهان قدیمی رم با گبی در حال جنگ بود با طرح نقشهای از پسرش خواست تا ظاهرا به گبی بگریزد و چنین وانمود کند که از بدرفتاری پدر به آنجا پناه آورده است. ساکنان گبی او را فرمانده نظامی خود کردند. آنگاه پسر قاصدی به سوی پدر فرستاد تا از او کسب تکلیف کند./
شیری که حتی لحظهای چشم از خورشید ایران برنداشت تو همون غربتی که هربار یادش میرفت که در تهران نیست از ایران کم شد و ما همچنان درگیر جهت تخم شیر علمیم.