این حس بیزاری از نوع بشر، معمولا نه از «انسان به عنوان یک کلیت» بلکه از برخورد با نسخههای ناقص، ترسخورده، خودمحور یا ناهماهنگ انسان شکل میگیرد که بنده همونا رو گاییدم
مشکل انسانها «بیفایده بودن» نیست. مساله این است که اغلب در سطح غرایز، ترسها و منافع کوتاهمدت گیر میکنند. اما این تمام تعریف انسان نیست. تعریف انسان دقیقا در تنش بین سقوط و امکان فرار از آن شکل میگیرد.
اینقدر در طول شب رفتم پایین و پایین و پایینتر که حالا در این نقطه از زیر زمین که ایستادم، احتمال اینکه برم با اکسم سکس کنم خیلی بیشتر از احتمال اینه که به این حالم غلبه کنم.
انگار یهو سنگ خورده به شیشهی عاطفهم و هزار تیکه شده و فرو هم نمیریزه. فقط برادههاش به طور مداوم و با هر حرکت من روی بافت عاطفی وجودم خط میندازه به چه پررنگیای.