Sabitlenmiş Tweet
Saba
8.9K posts

Saba
@s__a__b__aa
اهل هیچ جا_نویسنده ی دون پایه.
Katılım Ağustos 2020
218 Takip Edilen853 Takipçiler

@shimshim_84 نچ نچ نچ چه ترسناک. من یه جا مهمون بودم دیدم چهار تا برگ رویی کلم و کاهو پیچ رو کند و بقیه ش رو نشسته خرد و سالاد کرد. خانم دکتر هم هستن ایشون
فارسی

@s__a__b__aa انگلش خیلی ام ناجوره یه کیستی ایجاد میکنه تو ریه که با جراحی برمیدارن همسر پسرخاله من کدت ها درگیر بود تا فهمیدن کیسته در اثر انگل دیگههیچجا سبزیو سالاد نمیخوره مطلقا
فارسی

@clooopppiii چرا بادکنک انقدر خاص بود کم بود اون موقع ها؟ یه جعبه شانسی مستطیل دیگه هم بود که تقسیم شده بود به مربع مربع های کوچولو و پرفراژ طور. پول میدادیم یکیشو انتخاب میکردیم و دور اون مربع رو که میبرید گ یه ات و اشغال پلاستیکی جایزه ش بود پسر بچه ها تو تابستون از اونا میفروختن
فارسی

@s__a__b__aa احتمالا حق با مامانت بوده، در مورد اون بزرگه هم نگران نباش فقط طعمه بود و بقالیا همهشون اینکارو میکردن، اولینباری که رفتم آبادان لای تهلنجیا یه بسته ۵۰تایی بادکنک بزرگ خریدم و تا سالها هر بچهای مناسبت عیدی و تولد داشت یدونه میدادم بهش
«ستاد جلوگیری از عقده»
فارسی

یه بادکنک شانسیهایی بود، شماره انتخاب میکردی، واسه تولدم ۱۰تا بادکنک میخواستم بخرم دیدم بقالیمون از اینا داره، ۲۰تا ازش مونده بود که اون بادکنک بزرگه هم جزئشه، ۵۰٪ شانس ممکن بود ببرمش، شمارههارو گذاشت جلوم دیدم ۲۰تا بادکنکه ۱۹تا شماره
مادرجنده شماره بادکنک بزرگه رو برداشته بود
کامبوزیا🦍@Kamboziyaa
تخم مرغ شانسی ❌ شانس تخمی✅
فارسی

یه ویدیو دیدم دربارهٔ مراحل کات کردن یه اجتنابی. انقدر عمیق حسش کرده بودم که گفتم حتماً باید بیام و بنویسمش.
همه فکر میکنن آدم اجتنابی یکدفعه تصمیم میگیره بره، اما واقعیت اینه که معمولاً مرحلهبهمرحله شما رو کنار میذاره.
مرحلهٔ ۱: چیزهای کوچیک کمکم میرن روی اعصابش
نیاز شما به دیدن همدیگه، تماس گرفتن یا وقت گذروندن براش آزاردهنده میشه. حتی ممکنه چیزهایی مثل مدل نفس کشیدن یا غذا خوردنتون هم دیگه توی ذوقش بزنه.
چیزهایی که قبلاً اصلاً مهم نبودن، یکدفعه بهشدت irritating میشن.
همون مرحلهٔ «چرا درِ گنجه بازه، چرا دم خر درازه».
مرحلهٔ ۲: کمتر دربارهٔ فکرها و احساساتش حرف میزنه
میپرسین: «کارت چطور بود؟»، «چرا ناراحتی؟» یا «چی شده؟» و جوابها خیلی کوتاه و سطحی میشن.
گفتوگوهای روزمره حتی صحبت در مورد مثلا سیاست و اینا هنوز ادامه دارن، اما گفتوگوهای عمیق کمکم کوتاه و کمتر میشن.
انگار یه نوری داره خاموش میشه.
مرحلهٔ ۳: برمیگرده به تنظیمات کارخونه
شروع میکنه بیشتر کار کنه، بیشتر ورزش کنه، بیشتر وقت بذاره برای سرگرمیها و دوستهاش، بیشتر توی گوشی بودن و هر کاری که تمرکزش رو از رابطه برداره.
در واقع، انرژیاش از رابطه به سمت خودش برمیگرده و وقت دونفرهٔ باکیفیت کمتر میشه.
اینجاست که شما میفهمین یه مشکلی وجود داره و معمولاً شروع میکنین بیشتر نزدیک شدن، بیشتر تلاش کردن و بیشتر گدایی توجه و اونم سریعتر دور میشه.
مرحلهٔ ۴: تو ذهنش برای تمام کردن رابطه مدرک جمع میکنه
شروع میکنه به جمعآوری دلیل برای اینکه چرا این رابطه کار نمیکنه؛ دلایلی که اتفاقا تا لحظهٔ جدایی با شما در میون نمیذاره.
دعواهای قدیمی رو دوباره مرور میکنه، نقصهای شما بیشتر به چشمش میان و تفاوتهای کوچیک یهویی تبدیل به دلایل بزرگ میشن.
مثلاً یکدفعه یادش میافته: «تو جنگل نوردی دوست نداری، ولی من دوست دارم، پس ما اصلاً به هم نمیخوریم.»
مرحلهٔ ۵: صمیمیت و محبت اجباری به نظر میرسه
اگه توی چنین رابطهای بوده باشین، دقیقاً میدونین منظورم چیه.
بغلها کوتاهتر میشن، بوسهها کوتاهتر میشن و اون گرما و محبت قبلی کمکم سرد میشه
انگار هر نوع صمیمیتی براش تبدیل به یک وظیفه شده.
شما هی حس میکنین یه چیزی سرجاش نیست، هی این باز به دعوا تبدیل میشه.
مرحلهٔ ۶: حضور فیزیکی داره، اما ذهنی و عاطفی: نه!
این تنهاترین و سردترین بخش رابطه اس. جاییه که شما هم دیگه حالتونخوب نیستا، ولی با این تفاوت که شما هنوز دارید برای نجات رابطه تلاش میکنین
دوتایی روی یک مبل نشستین و فیلم میبینین، اما شما احساس تنهایی عمیقی دارین؛ انگار واقعاً کسی نیست.
طرف مقابل کنارتونه هااا، اما دیگه هیچ اتصال عاطفیای حس نمیکنین و نمیدونین چطوری میتونین رابطه رو نجات بدید.
مرحلهٔ ۷: بالاخره کلمات بیرون میان و جدایی اتفاق میافته
اما این جدایی برای اون همون لحظه شروع نشده.
بعد، درست زمانی که اون تقریباً همهچیز رو پردازش کرده، تقصیرارو میندازه گردن شما و دعواهای اخیر شما و شما رو کنار میذاره؛ در حالیکه شما تماممدت داشتید نقشه ی نجات میچیدید، اون داشته نقشه ی فراار میچیده.
و سوگ جدایی شما وهزاران سوال شما تازه از اون لحظه شروع میشه.
فارسی

@s__a__b__aa پاک نکردم بخدا :)))
اصن به آرزومم نرسم این شیرینیه مهمون من
خیلی دلم خواست :)))
فارسی

خوبه دیگه علی جون زن و پرستار سر پیری رو با هم گرفت
Alireźaa@Alireza_Biriya
ازدواج مرد متولد ۱۳۵۰ با خانم متولد ۱۳۸۳
فارسی







