ازینکه خط چشمم قرینه شد خرسند بودم بعد به خودم گفتم دغدغه تو......
بعد یادم افتاد خب تو این سن نرمالش این بود فکرم درگیر چیا باشه؟
هیچی! خلاصه بگم کمخ.
خیلی سگمممم
کصخلم در میره کم میخوابم. امیدوارم امروز تو بیمارستان پاچه کسیو نگیرم؛ البته که من نیمچه پرستار مهربونی ام و منظورم همراه بیماراست و این دختره هم گروهیم🎀
من از اینکه زنده ام خوشحالم.از روابط نه، ولی از زندگی خوشم میاد.
خوشم میاد جون آدمارو نجات بدم؛ رشته مو دوست دارم.
با اینکه خیلی وقت بود به آرزو هام نپرداخته بودم ولی دوسشون دارم.
یه سری آدم انگشت شمار رو هم توی قلبم خیلی دوس دارم.
و خیلی امیدوارم... و از این امیدواری شرمسارم!