از دادنِ کتابی به دیگری
که زیرِ جملاتش خط کشیدهام
خجالت میکشم
گویی که زخمهایم را به دیگری داده باشم،
انگار که بگویم؛
"ببین این قسمت از زخمهایم خیلی درد میکند..."
• تورگوت اویار
بیاید میخوام براتون قصه بگم 📖
یک سال پیش در چنین روز و ساعت و دقیقهای
دقیقا فردای تولد ۲۵ سالگی
من آماده و خوشگل و مشگل
با قلبی که تاپ تاپ میکوبید
داشتم میرفتم سر قرار با پسری که توی توییتر باهاش آشنا شده بودم
ساعت ۴ باهاش قرار داشتم
که زنگ زد
گفت من دیر میرسم
استرالیا خودش آخر دنیاس، بعد ایالت تاسمانیا دیگه تهِ استرالیا، اومدیم یه جزیره پایین تاسمانیا؛ دیگه اون طرفتر قطبه؛ نشستیم رو یه نیمکت حرف میزدیم یه خانم و آقای مسنی نیمکت بغلی نشسته بودن یهو گفتن عه شما هم ایرانیاید :)))