Smmk61
2.3K posts


امروز دو ساعتی خودم نبودم.
بعد از اینکه با دوست دروازهغاریم جلوی علاءالدین یرآلما یومورتا خوردیم و اون مامور مخفی مولوی رو خفت کرد و من لیموناد رو سر کشیدم و لقمهخوران تماشا کردم، زیر آفتاب داغ حسنآباد در آستانهی گرمازدگی دنبال یک چرخ و کمی سایه پیچیدم توی کوچهدالونی باریک و وارد سرزمین غرایب شدم.
تنهها، نیمتنهها، مانکنها، نصف گردن، پنج تا انگشت، یک جفت ترقوه، دو جفت پا چیزهایی بود که میتونستی برای خرید انتخاب کنی. کنارش انواع آویزها برای خرید یا سفارش. به خودم اومدم دیدم خودم نیستم. یه بوتیکدارم و برای طراحی دکور خلاقم قصد خرید دارم، از جایی که زیر و بمش رو خوب میشناسم. مهم نبود که به سر و وضعم نمیخورد از کنار بوتیکهای امروزی رد شده باشم. آنقدر با دقت برانداز میکردم و قیمت میگرفتم که معلوم بود میدونم دقیقا دنبال چیم. نمیدونستم کی هستم، ولی میدونستم چی میخوام. یک ساعتی گشتم، رگال مورد نظرم رو طراحی کردم. سازنده رو انتخاب کردم. شماره گرفتم، شماره دادم و رفتم که ابعادم رو بفرستم و شنبه کارم رو تحویل بگیرم.
از دالون که بیرون افتادم دوازده تا رختآویز توی دستم بود و تهموندهی یرآلما یومورتام متلاشی شده بود و یه صندلی آبی کنار خیابون دلم رو برده بود و به نظرم رسید شش میلیون نمیارزه.
یاد یارعلی پورمقدم زنده بود، که رختآویزهای زیر کانتر کافه شوکا رو نشون داد و گفت اینجا رو میخواستم بوتیک کنم، ولی شوکا شد.
پایان ماجرای ظهر داغ گرمازده


فارسی

@MaryamMohtadi خلاصه وقتی سابقه ویراستاری داری ناخودآگاه ادم بهش فکر میکنه
فارسی

@behnazkhayat @GheshlaghiAidin باید رفت تو دل نخلستانهاش
اون سالی که رفتم دلاش رو نداشتم برم توش کمپ کنم
فارسی


@MaryamMohtadi من خیلی اسیب ندیدم
ولی رفتار راننده جالب بود
دوتا مدرک ازش گرفت کارت ملی خودمو دادم
فارسی

@1_Shahram_ وایستادم
اینکه بقیه فکر میکنن چون دوچرخه سواری پس جان و مالت هم بی ارزشه منو اذیت میکنه
فارسی






