حسین طباطبایی 🎒
12.6K posts

حسین طباطبایی 🎒
@taba1348
محقق و مستندساز «ایران را فراموش نکن»


سربازان گلادیاتوری که مادر ژاپن وحشی رو گاییدند و با چتر تو نرماندی پیاده شدند و فرانسه رو از زیر کیر نازیها درآوردند و هیتلر رو مجبور به خودکشی تو یه سوراخ کردند و صدام رو مثل موش از کون آویزون کردند، به آخوند که رسیدن کونی شدن و ترامپ میترسه النگوهاشون بشکنه. بختت ایرانی بختت!

دیروز #دوم_خرداد بود! حادثهی بزرگی که در سال ۷۶ مثل زلزله، کشور را تکان داد و امروز به فراموشی سپرده شده است! اصلاحاتی که میتوانست #حماسه بماند، با تندرویها، مصادره شد و مردم از آن فاصله گرفتند. دیروز، چراغ فردای ماست. #محمد_خاتمی


@seyed1960 داستانکی بمناسبت سالگردشهادت سرهنگشهید سیدعلی اکبر برقعی راوی:سیدامیربرقعی به قلم:#حسین_زکریائی 💢 در میانهی آتش و آهن، آنجا که زمین بوی باروت گرفته بود و آسمان از دود تیره شده بود، روایت دیگری در دل جنگ نوشته میشد—روایتی که نه فقط از پیروزی، که از جانهایی میگفت که پیش از فتح، خود را بخشیده بودند. در روزهای سهمگین عملیات بیتالمقدس، جایی میان خطوط درهمتنیدهی نیروهای اسلام و بعثیها، مرز میان مرگ و زندگی به باریکی یک نفس بود. گلولهها چون تگرگ فرو میریختند، و ترکشها بینام و نشان، هر لحظه سرنوشت تازهای رقم میزدند. خاکریزها میلرزیدند و صدای انفجار، ضربان قلب زمین شده بود. در همین هنگامه، احمد کاظمی، فرمانده لشکر ۸ نجف اشرف، در میان نیروهایش ایستاده بود—استوار، آرام، گویی خودِ جنگ را به چالش کشیده است. اما ناگهان، تیزیِ یک ترکش، بازویش را شکافت. خون، آرام و بیصدا، بر لباس خاکی بسیجیاش جاری شد و سرخیاش در غبار جنگ گم نشد. آنسوتر، چشمانی این صحنه را دیدند؛ چشمانی که نه فقط نظارهگر، که نگهبان روحیهی یک جمع بودند. سیدعلی برقعی، بیدرنگ خود را به فرمانده رساند. اما نه با اضطراب، نه با هراس—بلکه با لبخندی که در دل جهنم هم میتوانست روشن بماند. نزدیک تر شد و با لحنی که انگار نه جنگی در کار است و نه زخمی، گفت: «برادر احمد، باید بستری شی! خودت رو برسون به بیمارستان صحرایی!» این شوخی، در آن فضای آکنده از مرگ، مثل نسیمی ناگهانی وزید. صدای خنده، از میان سنگرها برخاست. رزمندگان، که لحظهای پیش در سنگینیِ خبر زخمیشدن فرماندهشان فرو رفته بودند، ناگهان سبک شدند. خنده، بر ترس غلبه کرد. روحیه، دوباره قد کشید. حاج احمد، با همان آرامش همیشگی، نگاهی به سیدعلی انداخت و پاسخ داد: «جناب سرگرد… مهم نیست. این که چیزی نیست. ما خودمان را برای شهادت آماده کردهایم.» این جمله، نه یک پاسخ، که یک عهد بود—عهدی که در دل آن میدان، همه با آن زندگی میکردند. با اینهمه، سیدعلی کوتاه نیامد. با اصرار، و به کمک بهداری گردان، زخم را بستند. پارچهای ساده، اما پر از معنا، بر بازوی فرمانده نشست تا خون کمتر بر زمین بریزد—خونی که قرار نبود بیهوده هدر رود. روزها گذشت، آتشها فرو نشست، و سرانجام، شهر از چنگال دشمن رها شد. خرمشهر، دوباره نفس کشید؛ به آغوش وطن بازگشت. شادی در زمین پیچید، فریاد «اللهاکبر» در کوچهها طنین انداخت. اما در میان آن همه شادی، جای خالیای بود. سیدعلی دیگر میان بچهها نبود. او، پیش از آنکه شهر آزاد شود، خود را آزاد کرده بود. پر کشیده بود از دل خاکریزها، از میان دود و خون، و رفته بود به جایی که جشن پیروزی، رنگ دیگری دارد—آنجا که شهدا، بیواسطه، مهمان نورند. سالها بعد، وقتی غبار جنگ نشسته بود و خاطرهها در دلها مانده بودند، حاج احمد در دیداری، رو به برادر سیدعلی گفت: «آقا سید امیر… آقداداش، خیلی باصفا و با مهر بود… این «بود»، در حقیقت «هست»ی بود که در زمین جا مانده بود. و آنجا، در افقی دورتر از نگاه ما، هر دو—فرمانده و آن رزمندهی شوخطبع—در محضر رب، از رزقی دیگر بهرهمندند؛ رزقی که نه از نان و آب، که از نور و رضایت است. «لعلکم ترحمون»—شاید که رحمت، شامل حالشان شده باشد؛ و چه رحمتِ بزرگی، وقتی پایان یک زندگی، آغاز حضوری جاودان است. پ.ن:باتشکر از آقاسیدامیر عزیز@seyed1960 بابت ارسال خاطره

#خرمشهرها در پیش است…












