سراسر عجزم،
و غمزده؛
غمم چنان است که به عدم توانایی ام در مواجهه با "هر" موضوع جدیدی اعتراف کردم.کتابهایم را بسته ام از ترس اینکه با اشکهایم خیس شوند.
باقی حرفهایم هم بماند برای دفترم.
تابعد؛ اگر در این جغرافیا "نفس"ی بود که "بگیریم و به جان کندنمان ادامه دهیم".
همین./