وطن پرست 🇮🇷

20 posts

وطن پرست 🇮🇷 banner
وطن پرست 🇮🇷

وطن پرست 🇮🇷

@vatanparastv

یا مرگ یا سرزمین مادری ✌🏻❤️‍🩹

Katılım Ekim 2022
43 Takip Edilen10 Takipçiler
وطن پرست 🇮🇷
وطن پرست 🇮🇷@vatanparastv·
@Vahid بابا بیشتر از یکماه گذشته بازم فیلم میزاری تو؟؟؟؟ تو اون دو شب چه جنایتی شد که هنوزم هنوزه داریم فیلم جدید میبینیم 💔💔
فارسی
1
0
16
1.3K
Vahid Online
Vahid Online@Vahid·
⚠️پیکر بی‌جان و خونین ویدیوی دریافتی با شرح: 'خیابان نبرد پیروزی #تهران، پنجشنبه ۱۸ دی' #Iran
فارسی
181
2.2K
9.3K
137.7K
وطن پرست 🇮🇷
وطن پرست 🇮🇷@vatanparastv·
@ERS8118 تو تلگرام عروسی گرفته مردم اعتراض کردن گفته به من ربطی نداره میخواستن اغتشاش نکنن که نمیرن :/ این جنده‌ رو ریپورت کنید
وطن پرست 🇮🇷 tweet mediaوطن پرست 🇮🇷 tweet mediaوطن پرست 🇮🇷 tweet media
فارسی
4
1
51
3.1K
وطن پرست 🇮🇷
وطن پرست 🇮🇷@vatanparastv·
@pardis__rabiee چجوری برگردیم به زندگی عادی؟؟؟ چجوری یادمون بره این بچه هااا ؟؟ 😭😭😭😭😭💔💔💔💔
فارسی
0
0
5
1K
پری
پری@pardis__rabiee·
به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…
پری tweet mediaپری tweet mediaپری tweet media
فارسی
289
1.5K
6.6K
326.6K
babyᢉ𐭩
babyᢉ𐭩@no_namie_·
روبیو تو زن داری؟
فارسی
59
28
2.9K
105.4K
•پسر نیچه•
•پسر نیچه•@sonofniche·
حالا که آمریکا پهپاد مارو منهدم کرده، ما منتظر پاسخ قاطع و کوبنده جمهوری اسلامی هستیم و درخواست داریم تا به ناو متخاصم آبراهام لینکلن حمله کنند.
فارسی
16
72
2K
27.8K
وطن پرست 🇮🇷 retweetledi
میثم شرفی
میثم شرفی@SharafiMeysam·
نیامده خود را حق می‌دانند بترسیم از این نگاه دگم متحجر اینها به فرزندان ما رحم نخواهند کرد تلفن را بردارید و با دوستانتان صحبت کنید ما به تک تک رای آنها برای نجات ایران نیاز داریم
فارسی
1
19
173
4.7K