یه سری آدما مثل زمستون میمونن
کنارشون یخ میزنی، تیره میشی، گم میشی
و در مقابل یه تعداد خیلییی کمی هم هستن
که کنارشون، قلبت تند میزنه
دستات گرم میشه
نفس میکشی
رنگای دور و برت رو میبینی
و دنیا واست طعم شیک توت فرنگی میده...
همکارم هر وقت خانمش بهش زنگ میزنه، با یه لحنی که شبیه لحن معمولش نیست، همیشه خوشاخلاق جواب میده سلام عزیزم. میخوام به یکی زنگ بزنم بهم بگه سلام عزیزم.
قدیمها آب کله پاچه رایگان بود تا اگر کسی هوس کله پاچه کرد و پول نداشت بتونه بخوره.
یا سوپ توی رستورانها رایگان بود تا فقیری اگر پول نداشت حداقل گشنه نمونه.
قدیمها نسیه یه امر روتین بود و جایی تابلو نسیه ممنوع نمیدیدی.
برکت وقتی از زندگی هامون رفت که دیگه به همدیگه رحم نکردیم.
در یکی از روزهای تاریک زندگیم انتهای جلسه تراپی دکترم گفت قبل سر کار برای خودت یه خوارکی که دوس داری بگیر … این جمله به ظاهر ساده انگار من رو به زندگی بچسبونه، در اون روز ها نمیدوستم شفقت با خود چه نعمتیه در روز های سخت :)
دلم برای دیدن ریلهایی که مامان میفرستاد، تنگ شده. دلم برای دیدن چهار تا قاب از زندگی دوستهام تنگ شده. دلم برای چنان چیزهای عادی و دمدستیای تنگ شده که میخوام سر به بیابون بذارم. هیچی هم عادی نیست. دلم برای زندگی عادی تنگ شده.
داشتم به جمله، شاید بهترین روزم گذشته، فکر میکردم و مرور میکردم از وقتی که استوریش کردم، بازم چنین حسی داشتم یا نه؟ سعیم رو کردم ولی بهترین چیزایی که یادم اومد اول پیشی بود و بعد یه شب پاییز، هر دو فنسی و بامزه و ناز واقعا.
من وقتی به دنیا اومدم کامم رو با تربت کربلا باز کردن؛ لطفا وقتی از دنیا رفتم هم سر قبرم روضهی کربلا بخونید و با هلهله کردن مناسک بنیامیه رو بالا سرم اجرا نکید.
با تشکر:)
برای کار با یک دستگاه، دفترچه راهنما نیازه، یا نگهداری از یک گلدان، یا پخت غذا. اما برای فهم جامعه و مکانیسمهای کنش جمعی و راههای حل منازعه و پیدا کردن زمینی مشترک برای حرکت رو به توسعه اصلا نیازی به کتاب نیست. انگار فهم جامعه، دانشی ذاتیه که آدمها همین که در شهر زندگی میکنند ازش برخوردارند. انگار میشه با تجربه روزمره در شبکهای محدود و در معاشرت با حلقه کوچک اطرافمان، جامعهای نود میلیونی رو فهمید و برایش نسخه پیچید.
خلاصه که مرگ بر کتاب.