هلیا این روزا یه عادت بامزه پیدا کرده؛
هر جا میریم، یهو دستمو محکم میگیره و میگه:
«مامان، تو بهترین دوست منی» 🥹🤍
و من هر بار با خودم فکر میکنم،
چه مسئولیت قشنگ و سنگینیه
بهترین دوستِ یه آدم کوچولو بودن.
چشمام قلبی میشن😍
«خوشبختی، برخلاف تصور عمومی، یک رویدادِ بزرگ در آینده نیست؛ بلکه کیفیتی از “حضور” است که همین حالا، در عطرِ تلخِ یک فنجان اسپرسو و در تماشای رقصِ نور روی میز تجربه میشود. وقتی ذهن را از فیلترِ گذشته و اضطرابِ آینده رها میکنیم،
هلیا رو امروز دوباره آوردم فستیوال آب و کف ایرانمال😅
فکر کنم اگه به خودش باشه، دیگه کلاً اسبابکشی کنیم همینجا!
من دارم به برگشتن به خونه فکر میکنم،
ایشون برنامهی اقامت دائم چیده🤍