
ZZGLUE
18.5K posts




@kimiuam بابام بلندم کرد برد لب پنجره و به مامانم میگفت اگر برام مواد نیاری میندازمش پایین و یک لحظه از دستش داشتم سر میخوردم،۵ سالم بود...هنوز میرم لب پنجره دستم میلرزه اگه بخوام براتون تعریف کنم بهم انگ دروغگو میزنن از بس غیرقابل باوره!

تو بیمارستان قبلی یه شب یه پسربچه ۴_۵ سالهی نحیف آوردن برا سیتی اسکن و گرافی. پدر معتاد با مادر دعواش شده بود و بچه رو از بالکن طبقه ۳ پرت کرده بود تو حیاط، دو دست و یک پا شکسته. قسمت دردناکترش اونجا بود که بچه انقد میترسید و انقد بیپناه بود که رو تخت بیمارستان پدرشو صدا میکرد.

تروما فقط اونجا که پدر و مادرم منو توی ٩ سالگی مجبور میکردن روزه بگیرم در حالیکه از لاغری شبیه بچه ٧ ساله بودم. بعد خودشون دلشون میسوخت و پدرم منو پنج صبح از خواب بیدار میکرد میذاشت تو ماشین و رانندگی میکرد تا از حد ترخص شهر رد بشه و من بتونم روزه مو بخورم

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

مریضم از سر ظهر شروع کرد به صورت پراکنده شکایت از گیرکردن جوجه کباب ته حلقش. سرفه نداشت؛ مشکل تکلم و افت SPO2 هم نداشت. آب خورد. نون خورد. خوابید؛ بیدار شد. کلی اخ و تف کرد؛ باز گفت: انگاری جوجه ته حلقمه. دیگه آخر سر گفتم: دهنترو باز کن ببینم و دیدم واااو!! Uvula شده قد یه گردو.

قصد دارم تمام جنایتهای جمهوری اسلامی رو از ابتدا تا الان روایت کنم، احساس میکنم باید از همشون صحبت کنم و یک جایی آرشیو بمونه. اگه پیشنهادی دارید یا روایتی هست که فکر میکنید کمتر بهش پرداختیم، ممنون میشم راهنمایی کنید.







