اینکه بعد از این همه بیابوننشینی و بیابوننوردی و سنگپراکنی علیه شیطان تازه اجازه پیدا میکنی بری طواف زیارت هم خیلی شاعرانهست در این مناسک. قربون خدا و زیباییشناسیش برم.
آدمیزاد چه چیزهایی تو زندگیش میبینه و همچنان زنده بیرون میاد، تو پنج ماه گذشته خیلی زندگی به ما سخت گرفت.
اما من به تو اقتدا میکنم و همچنان در بزرگداشت زندگی کم نمیذارم عزیزم.
مامانجونم زنِ شیرینی بود، خوب بلد بود آدمها را دور هم جمع کند. من همیشه او را با رسم شوید خشک کردن جلوی پنکه در تابستان، مراسم مخصوصِ شکافتن ملحفه پتو و شستن و دوباره دوختنش بصورت جمعی که همگی دور تا دور اتاق مینشستیم و ملحفه را به پتو پسدوزی میکردیم و آش جوهای معروفاش
امروز این زندگی مشترک ده ساله شد.
نشستیم و خودمون رو در ابعاد مختلف تجزیه تحلیل کردیم..
وزن خوبیها بیش از بدیها بود.
پس،
ازدواج کنید
و
بچهدار هم بشید.
چطوری باید سوال بپرسیم؟
برای شروع ارتباط؟
به نظرم ارتباط با سوال شروع میشه!
اگر سوال نداشته باشی، با خودت همه چی رو حل کنی! تنهایی و ارتباط نمیگیری!😣
«اما هنوز اگر یک کودک آپارتماننشین خانهای نقاشی کند، اغلب خانهای میکشد که از دودکش آن دود بیرون میآید، با در و پنجرهای بسوی یک یا چند درخت و با رودخانه و یا جادهای که از کنار خانه میگذرد. او به سادگی رویای کهن آدمی از خانه آرمانی را تصویر میکند.»