Sara Amini
1.7K posts

Sara Amini
@AminiSara82
Theatre Director, Actress & Singer based in London. Artistic Director of Seemia Theatre, MA in Performance Making at Goldsmiths London University
London, England Katılım Eylül 2010
979 Takip Edilen496 Takipçiler

@minamonteguide @Barzinjf با اون صدا و سیمای نکبت زدشون همین میشه دیگه
فارسی

@MajDraws فکر کنم اونا جمعآوری کردن، البته متوجه هستم اگر راحت نباشی
فارسی
Sara Amini retweetledi

ببخشید به عنوان کسی که سالها در #دیاسپورا بوده باید بگم بله دیاسپورا همه راهها رو نرفته همین الان هم داره راهی نمیره خودم هم جزی ازشونم مخاطب این توییتم خودم هم هست
ایرانیان دیاسپورا یکی از موفقترین و پولدارترین اقشار مهاجره کلی وکیل و دکتر و مهندس موفق داره
ولی در همه این سالها یه کانون وکلا راه ننداختن که الان بتونن یه کاری برای دانشجوها که ویزاهاشون به مشکل خورده کاری بکنن
یه اورگانیزیشن پزشکان ندارن که الان بسیج بشن حداقل به کسانی که توی ایرانن مشاوره پزشکی بدن توی وضعیتی که خیلیا دسترسی به دکتر ندارن یا حتی به همین #گلهای_غربت که توی استرس و بیخبری هزاران بیماری روحی و جسمی گرفتن کمک کنن
یه صندوق کمکهای مالی درست حسابی نداریم که برای اعتصابهای توی ایران کمک باشه
و الی آخر....
ولی تا دلت بخواد بلدن همدیگه رو سر هیچ و پوچ بدرن و بپرن به هم و برای مردم توی ایران نسخه باید هزینه بدین و فولان بپیچن
کاش بس کنید این جنگهای اعصاب بیخود رو!
فارسی

You launched this war by slaughtering Iranian schoolgirls.

Clash Report@clashreport
Marco Rubio on Iran: Unlike them, we are not bombing embassies and hotels; we are hitting military targets.
English
Sara Amini retweetledi

@manaartlov2 منم دقیقا همین حس رو دارم همراه با حس شرمساری زیاد از نبودن در ایران در این لحظه، نبودن کنار دوستانم و خانوادهام، نبودن در کشورم
فارسی
Sara Amini retweetledi

چرا #تهران ماندم؟
عدهای از هموطنان من را سرزنش میکنند که تهران ماندم تا مظلومنمایی کنم و جنگ را بزرگتر از آنچه هست نشان بدهم. عدهای دیگر میگویند میخواهی همهچیز را عادی نشان بدهی؛ داری تلاش میکنی کشوری را که ویران شده، طوری نشان بدهی که انگار هیچ خبری نیست.
گروه سوم اما مثل من فکر میکنند. کسانی که باور دارند شهر من، پارهتن کشورم، به من نیاز دارد.
من این روزها تهران ماندم، چون کشورم بیشتر از هر زمان دیگری به دستهای وطنپرستانی نیاز دارد که اینجا تنهاَیش نگذارند. من تهران ماندم تا به همه حیوانهایی که در این روزهای سخت گرسنه میمانند یا زخمی میشوند کمک کنم. به گربههای بیپناه شهرم غذا بدهم.
امروز گربهای را دیدم که بهخاطر انفجار در یک ساختمان، صورتش تقریباً از بین رفته بود. او را به دامپزشکی رساندیم و امیدوارم زنده بماند. برای پرندههای جنگ زده پشت پنجره های خانه ام آب و دانه میگذارم
سگهای زیادی توسط صاحبانشان رها شدهاند و آنها بقا در طبیعت را بلد نیستند. کاری که ما میکنیم این است که به آنها غذا میرسانیم، بهشان عشق میدهیم و سعی میکنیم از میان کسانی که در تهران ماندهاند، برایشان سرپرست موقت پیدا کنیم.در این فضا اگر حرفی بزنیم توسط عرزشی ها سرزنش میشویم که چرا ادمها را رها کردی چسبیدی به حیوانات غربزده بدبخت؟
اگر اتاق اضافهای در خانهمان داشته باشیم، هر نقطهای که بمباران میشود، متناسب با شرایطمان، شاید کسی را برای یک یا دو روز در خانه نگه داریم؛ تا با شوک از دست دادن خانه، یا حتی عزیزانش، بتواند کنار بیاید و خودش را پیدا کند.
من تهران ماندم چون شهرم بدون من معنا ندارد؛ همانطور که من بدون کشورم و شهرم معنایی ندارم.
من اینجا هستم تا به قول یکی از رفقا زندگی را زیستپذیر کنم برای کسانی که مجبورند در تهران بمانند.
نمیشود از یک آدم خانهاش را گرفت. خانه هویت و همه چیز است
شاید بتوانی جانش را بگیری، اما خانهاش را نه.
زندگی من در ایران انتخاب با عشق است نه اجبار
من تهران ماندم تا هفتسینم را بچینم.
ماندم تا عجیبترین و پرتلاطمترین روزهای تاریخ خاورمیانه را ثبت کنم.
تا بیطرف به همهچیز نگاه کنم.
تا مرهمی باشم بر زخمهای باز مردم شهرم.
من تهران ماندم تا شاید خیلی جاها را، برای آخرین بار قبل از آنکه از دست بروند بعد از هزاران سال، دوباره نگاه کنم.
و در آخر، تهران ماندم تا همه کسانی که دور از وطن گیر افتادند و قلبشان در تهران میتپد، اگر دلشان برای خیابانی یا برای خانه پدری یا برای شنیدن صدای مادری که نگران یا منتظر یک پیام تبریک سال نو است، را به همه آنها منتقل کنم.
به خیلی از مادرو پدرهای رفقا و کسانی که نمیشناسم سر میزنم و روزانه با انها گپ میزنم
من تهران ماندم به نمایندگی از همه هموطنانی که نتوانستند این روزها شهر خسته و غبارآلود غمزدۀ #جنگ زدهمان را لمس کنند.
متأسفم که این روزها را تجربه میکنیم. متأسفم که کشور ما در قلب خاورمیانه است. ای کاش کشورمان با همه زیباییها و تاریخش، یک نقطه دور از یک جای دور بود.




فارسی
Sara Amini retweetledi

روزنوشت – سوم فروردین، #تهران
شب دیگر زمان خواب نیست یک میدان انتظار است. انتظار برای صدایی که نمیدانی از کجا میآید، اما مطمئنی وقتی بیاید، چیزی را درونت میشکند.
بمباران در شب، ترسناکتر است.از صدا،یا تاریکی نیست… حس میکنم جهان در تاریکی پناه میگیرد.
روز، هنوز نشانههایی از زندگی دارد، نور، رفتوآمد، صداهای پراکنده.
اما شب همهچیز را جمع میکند و میگذارد درست روبهروی ترس.
عجیب است. من هیچوقت از شب نمیترسیدم.
اما حالا، تاریکی شبیه یک هیولای ترسناک است که گوش میدهد.انگار منتظر است. تاریکی خودِ #جنگ است
خواب ندارم. نه اینکه نتوانم بخوابم انگار مغزم دیگر اجازه نمیدهد. ساعتهای خواب و بیداری از هم پاشیدهاند، و این بینظمی، آرام و بیصدا، روان را با هزار خراش کوچک میجَوَد.
اگر تدی و کلویی نبودند، احتمالاً روزها را کامل میخوابیدم. یا شاید… فقط دراز میکشیدم و به سقف نگاه میکردم، بدون اینکه چیزی را واقعاً ببینم.
زندگی نرمال دیگر تعریف مشخصی ندارد.
آب جوش را داخل فلاکس میریزم، چون دیگر حوصله یا امنیتِ آن چای دمی با هل و دارچین را ندارم.
همان عطری که قبلاً دیوانهکننده بود، حالا زیادی شیک است. زیادی مربوط به جهانی که دیگر وجود ندارد.
صبحها با خبر شروع میشوند.
بعد ویپیان. چند ساعت مانده؟ چند گیگ؟
ارتباط با جهان حالا عدد شده. محدود و شکننده.
به مامان زنگ میزنم. به خواهرم. به داداشم. به دریا.
مکالمهها کوتاهاند، اما هر کدامشان یک جور چک کردن حیات است: هستی؟خوبی؟ نترسیا چیزی نیست.
آب معدنیها را میشمارم. خوراکیها را چک میکنم.
لیست خرید مینویسم
گوشی را تا صد درصد شارژ میکنم، بعد میروم سراغ تدی و کلویی.
طبق عادت میکِشَند سمت آسانسور. از دیروز میترسم. از گیر افتادن و خاموشی، از راه پله رفتیم.
کلویی، پرانرژی و بیخبر از همهچیز، از پلهها میپرید.
زندگی در او هنوز ساده است.
اما تدی شیتزوی کوچکم،پا درد دارد، بغلش کردم و
کوچه را فقط یک ربع راه رفتیم.
به چند هموطن دور از تهران و مهاجر دلتنگ وطن قول داده بودم به جایشان شهر را ببینم. قول عجیبیست در زمان جنگ… دیدن، به جای دیگران.
بخاطر کشمکش های درونم از خانه بیرون رفتن سخت است
نمیدانم دیدن شهر، شجاعت است یا بیاحتیاطی. میترسم جایی خاطره ای را دوباره مرور نکرده از دست بدهم
قبل از رفتن، همه چراغها و تلوزیون را روشن کردم..
املت صبحانه را با گوشکوب برقی درست کردم.
خانه را با وسواس جاروبرقی کشیدم
بهطرز عجیبی، به هر وسیله برقی گوش میدهم.
انگار دارم برای روزی که شاید دیگر نباشند آرشیو میکنم. حمام کردم. بیشتر از همیشه سشوار کشیدم
انگار ناخواسته کاری میکنم که همیشه مخالفش بودم، برق را هدر میدهم
ماشین ظرفشویی. بعد لباسشویی.لباسها را اتو زدم
برق و آب و گاز و تلفن هست… این هستِ معمولی حالا برایم باارزشترین چیز دنیاست.
دلم خورش کرفس و پلو دودی و سالاد و ماست و خیار میخواهد.
رفتم یوسفآباد که زنده است اما مثل قبل نیست
یک لایه نازک از اضطراب روی همهچیز نشسته. مردم راه میروند، خرید میکنند، نگاه میکنند اما انگار همه همزمان دارند گوش میدهند.
از کنار قنادی بی بی رد شدم. بوی شیرینی برایم یک دنیا خاطره است
پیتزا مدبر، نان پوپک…اسمها مثل تکههای از یک زندگی قبلیاند.
به مدرسه دخترانه ابوریحان نگاه میکنم.صدای زنگ نمیآید.
پارک شفق هنوز ایستاده.درختها هنوز سبزند. طبیعت انگار خبر ندارد و این ناآگاهی، دردناک است.
از کنار ساندویچ بهزاد رد میشوم، بعد بستنی رضا،
و رستوران شهرزاد…
هر کدامشان یک زندگی عادی را یادآوری میکنند.
یک قبل را.
و من بین این قبل و الان با بغض رانندگیمیکنم.
با ترسی که مدام در بدنم جابهجا میشود
گاهی در گلو،گاهی در سینه،گاهی در دستها.
با اضطرابی که هیچوقت کامل نمیرود، فقط شکل عوض میکند. و با امیدی کوچک، لجوج، تقریباً خجالتزده که زنده است.
امید به اینکه یک روز دوباره،چای هل و دارچین را دم کنم،و هیچ صدایی،هیچ صدایی، معنایی جز زندگی نداشته باشد.

فارسی

@Adlin3rdaccount حالا توکه مشکل روانی داری، اون ۱۳ تا پرستار ابله یک لحظه فکر نکردن برای جنگ نباید شادی کنن؟!
فارسی

@Dehshiri4Law جالبه نوشته که ویدئویی که بیرون اومده خصوصی بود، و توسط افراد دیگه ای پخش شده.
و این جمله خیلی مهمه، چون بواسطه همین تونستن کلاه شرعی روش بزارن.
اگه کسی اسکرین شاتی از ویدیو پخش شده توسط خود اشکان خطیبی داره باید حتما ضمیمه ایمیل کنه، و بهشون توضیح بده که ویدیو خصوصی نبوده
فارسی

@KhatibiOfficial لطفا متن عذرخواهی خودتون رو به فارسی هم منتشر کنین
فارسی














