مستسقی
18.2K posts


همهی این روزا و هفتههای گذشته پر از غم بودن. روزای آینده هم همینن. و من با هر غمی، یه بار هم بخاطر نبودنت غصه خوردم و میخورم.

احتمالا کماکان میتونم ادامه بدم ولی هیچی درونم نیست. انگار روحم رو فروختم و فقط یه پوسته باقیمونده که از پس بیشتر کارا هم برنمیاد. دلم میخواد بیدار نشم دیگه. میترسم هیچوقت نبینمت ولی میدونم سرنوشت محتوم همینه. همهچی خراب شد. و دلم هیچی نمیخواد.

این استمرار حال بد واقعا چیز زیادی برام باقی نذاشته. دلگیرم و خسته. بیهدف و بیانگیزه. حتی نمیتونم یه کتاب جدید شروع کنم. همهچیز برام زیادی پوچه. به توام کاری ندارم. اگه روزای اول شک داشتم، حالا مطمئنم بعد ۲سال دیگه نه اسممو یادته نه خودمو. مهم اینه که همهچی پوچه.

از دیشب تا ظهر امروز نزدیک ۱۳ساعت رو در تخت گذروندم(بیش از ۷ساعتش رو بیدار بودم). اگر با جیم نمیرفتیم تعویض روغن احتمالا ادامه هم میداشت. احساس میکنم خودم رو به تخت و پلکهام رو بههم چسب زدن. خستهام و مدام دلم میخواد از "آگاهی" فرار کنم.





