
هیچ وقت هیچ چیز هیچ جای ایران به قبل از ۱۸ و ۱۹ دی برنمیگردد. #تهران دارد آهسته، زخمی و خسته، با تقلایی خاموش، شبیه نفس کشیدن زیر آب خودش را به زندگی برمیگرداند… جریان زندگی اینجا دیگر روان و بیدرد نیست؛ میخزد، گیر میکند، نفس کم میآورد… زیر بار گرانیای که گلوی شهر را میفشارد، زیر سایهی فشارهایی که از دیوارها بالا میروند و تا ذهن آدمها نفوذ میکنند، زیر نگاههای سنگین سیاست و قانونهایی که گاهی حتی نفس ساده بودن را هم جرم میکنند… و بالاتر از همه، زیر سایهی کشدار و سردِ #جنگ و #آتش_بس اما زندگی… عجیب است، سرسخت است، لجباز است. مثل گیاهی که میان بتن و سیمان، جایی که هیچکس انتظارش را ندارد، یک شکاف باریک پیدا میکند و خودش را بالا میکشد. نه آفتاب درستوحسابی دارد، نه خاک، نه آب کافی… اما باز هم رشد میکند. تهران امروز، پر از همین گیاههاست. پر از آدمهایی که هنوز لبخند میزنند، که هنوز عاشق میشوند، که هنوز برای فردا برنامه میریزند، حتی اگر فردا مبهمتر از همیشه باشد. اما حقیقت تلخی که از گفتنش هم میترسم همینجاست… این گیاهها، این زندگیهای سرسخت، کمتر فرصت درخت شدن پیدا میکنند. کمتر سایه میدهند. کمتر قد میکشند. و اغلب… در حد همان شاخههای نحیف و خسته باقی میمانند. این، روایت امروز تهران است. روایتی که من این روزها از تراس خانهام، هر روز گوشهای از آن را با شما شریک شدم… از همان روزنهی کوچک و همان قاب محدود و فاصلهای که هم نزدیک است، هم دور. اما امروز… میخواهم زاویه را عوض کنم. بیایید از جایی نگاه کنیم که خاطره دارد، که ردِ قدمهای خیلیها هنوز روی آن مانده، جایی که زندگی، با همهی زخمهایش، هنوز در رفتوآمد است. میخواهم نشانتان بدهم که مردم این شهر، چطور در این شرایط هم دست از زندگی نکشیدهاند… چطور میان تمام این فشارها، باز هم دارند راهی برای ادامه پیدا میکنند چرا که زندگی بر مرگ غلبه میکند









