
Moj
3.1K posts

Moj
@TheFutureIsNowz
Researcher, Married




10Y > 4.50%














گاهی در یک جمع ایرانی، وسط خندهها و چای و خاطرههای مشترک، ناگهان یک خلأ عمیق باز میشود. انگار همه دارند از یک فیلم حرف میزنند که تو فقط نسخهٔ دوبلهشدهاش را دیدهای. این احساس را همهٔ ما در دیاسپورا حداقل یک بار تجربه کردهایم: تنهاییای که نه با تعداد آدمها، نه با زبان مشترک و نه با «درک» ظاهری پر نمیشود. ایرون یالوم این پدیده را «انزوای وجودی» (existential isolation) نامیده است. او در رواندرمانی اگزیستانسیال چهار نگرانی نهایی انسان را بررسی میکند که یکی از عمیقترینشان همین انزواست. یالوم تأکید دارد که این انزوا نه موقتی و نه روانشناختی است؛ وجودی است. یعنی ریشه در این واقعیت دارد که در نهایت، هیچکس نمیتواند دقیقاً همان چیزی را که «من» در عمق تجربه میکنم، تجربه کند. ما همیشه در پوستهای از subjectivity محبوسیم. در مهاجرت این انزوا چند برابر میشود. وطن، آن «واقعیت مشترک» بزرگ بود؛ حتی وقتی با آن دعوا داشتیم، حداقل همه در همان زبان، همان بوها، همان شوخیهای تلخ زندگی میکردیم. حالا آن پایهٔ مشترک را از دست دادهایم. زبان آلمانی «دقیق» است اما «مادری» نیست. ایرانیهای اینجا هم هر کدام نسخهٔ خودشان از «ایران» را حمل میکنند: ایران نسل اول، ایران نسل دوم، ایران قبل از مهاجرت، ایران بعد از مهاجرت. نتیجه؟ جمعهایی که در ظاهر پر از همدلیاند و در باطن پر از «تو هم نمیفهمی». آگاهی از این انزوا، اولین گام احترام به خود است. به جای اینکه آن را با کار بیش از حد، اعتیاد به اخبار، یا ایدهآلسازی گذشته خفه کنیم، میتوانیم بنشینیم و به آن نگاه کنیم. نامش را بگذاریم. بگوییم: «امروز دوباره آن خلأ وجودی سراغم آمد.» همین نامگذاری، فاصلهای ایجاد میکند بین «من» و «احساس». فاصلهای که در آن، دیگر مجبور نیستیم خودمان را به خاطر تنهاییمان سرزنش کنیم. یالوم میگوید درمان واقعی وقتی آغاز میشود که بیمار و درمانگر هر دو این انزوا را در اتاق قبول کنند و در همان لحظه، در همان پذیرش، یک ارتباط واقعی و گذرا شکل بگیرند. شاید در دیاسپورا هم همینطور باشد. ما قرار نیست این تنهایی را برای همیشه حل کنیم. قرار است یاد بگیریم با آن زندگی کنیم، بدون اینکه خودمان را به خاطرش کوچک بشماریم.



















