Sabitlenmiş Tweet

بابا چند روز بود که مقاومت میکرد…
قرصها رو پس میزد، غذا نمیخورد و مدام ماسک اکسیژن رو برمیداشت. انگار تصمیمش رو گرفته بود؛ آرام و آگاه.
از دیشب نه حرف زد و نه چشم باز کرد، تا کمکم رفت به کمای عمیق.
امروز پرستار گوشی رو گذاشت کنار گوشش و من آهنگ «شُد خَزان گلشن آشنایی»—همونی که همیشه برامون میخوند—رو براش خوندم.
میدونم که شنید.
میدونم که حس کرد.
پدر انتخابش را کرد…
و ما عاشقانه بدرقهٔ راهش خواهیم شد.

فارسی
















