آ
22.5K posts

آ
@aarashkkhh
زندگی من مثل زندگی بقیه است. همهی ما یا در شر مشارکت داریم یا زنده نیستیم!











آیا مردم قربانی این وضعیت هستند یا مقصر؟اگر بخواهم صریح و بدون تعارف بگویم، دوقطبی «قربانی یا مقصر» یک مغالطه است. من فکر میکنم در شرایط امروز ایران، مردم همزمان هم قربانی هستند و هم به بازتولید این شرایط کمک میکنند؛ اما سهم این دو یکسان نیست. سهم عمده با «قربانی» بودن است نمیتوان از فرودستان یا طبقه متوسطی که هر روز زیر چرخدندههای تورم، کاهش ارزش پول ملی و انسداد سیاسی خرد میشود، انتظار داشت که مانند یک مصلح اجتماعیِ بیدغدغه رفتار کند. وقتی ساختار کلان اقتصادی و سیاسی یک جامعه پیشبینیپذیری را از بین میبرد، بقا جای توسعه را میگیرد. وقتی آینده روشن نیست، آدمها به ناچار فردگرا، کوتاهمدتنگر و مصلحتاندیش میشوند. اینکه کسی برای حفظ ارزش داراییاش به سمت بازار دلار یا طلا میدود، یک واکنش غریزی به ناکارآمدی ساختار است، نه لزوماً نشانه طمع یا تقصیر او. در نتیجه، ساختار است که رفتار اخلاقی یا ضداخلاقی جامعه را مهندسی میکند. اما «عامل بودن» جامعه را هم نمیتوان انکار کرد.با وجود تمام فشارهای ساختاری، جامعه یک مفعول بیاراده نیست. به قول معروف: «حکومتها در خلاء متولد نمیشوند و در خلاء هم نمیمانند.» فرهنگ استبدادی، عدم تحمل دیگری، و میل به «زرنگی فردی» به جای «منفعت جمعی»، لایههای عمیقی است که در زیست روزمره ما (از رانندگی در خیابان تا روابط کاری و خانوادگی) جریان دارد. کوتاهی جامعه در اینجاست که گاهی به نظر میرسد همبستگی اجتماعی در لایههای عمیق فرهنگی ضعیف شده است. وقتی هر فرد تلاش میکند گلیم خودش را از آب بکشد و حاضر نیست برای منفعت عمومی هزینهای (حتی کوچک) بپردازد، جامعه عملاً توانایی چانهزنی خود را در برابر ساختار قدرت از دست میدهد. نتیجه، تطبیقیافتگی منفعلانه یا سازگاری برای بقاست. نکته کلیدی دیگر این است که جامعه ایران یک کلِ یکپارچه نیست. نسلی که امروز در خیابان، دانشگاه یا فضای مجازی بیشترین هزینه را برای تغییر میدهد (نسلهای جوانتر)، کمترین سهم را در پیدایش این ساختار داشته. بنابراین، مقصر خواندن کل ملت، بیانصافی در حق نسلی است که وارث یک بحران ناخواسته شده. خلاصه اینکه، مردم ایران در یک چندضلعیِ فرساینده قرار گرفتهاند: ساختار ناکارآمد، رفتارهای بقامحور و فردگرایانه را به مردم تحمیل میکند و این رفتارهای فردگرایانه، مانع از شکلگیری یک حرکت جمعی و منسجم برای اصلاح ساختار میشود. مردم قربانی ساختاری هستند که خودشان (کم یا زیاد، در گذشته یا حال) به دلیل ضعف در کار تشکیلاتی، تفرقه و گاهی ترجیح منافع کوتاهمدت، ابزار چانهزنی با آن را تولید نکردهاند. ساختار قدرت دقیقا روی همین فردگرایی و عدم انسجام جامعه حساب ویژه باز کرده است.



۱) والتر بنیامین در تزهایی در بارهی تاریخ فلسفه، در تشریح یک تابلوی نقاشی از پل کله اشاره به فرشتهی تاریخ میکند که با دهانی باز و بالهای گشوده رو به گذشته (که ما آنرا زنجیرهایی از رخدادها میبینیم ولی او آنرا یک فاجعهی واحد میبیند) و پشت به آینده دارد...










