«آدمی از خواب اطرافیانی که بیدار نمیشوند میمیرد»
در “ناگهان” نوشت:
«آدمی که خستهست قرص میخورد، میخوابد»
انقلاب که شد سراغش رفتند. پسرک روزنامهفروشی که دیپلم هم نداشت و یکشبه “نابغه” شد، زندانش کردند و سالها تحقیر!
تا که خسته شد،
و در ۴۰ سالگی قرص خورد و خوابید!
سالها پیش از آن روز، عباس نعلبندیان در جایی نوشته بود:
«خورشید زمانی است که مرا، که ما را، ترك گفته است»
ده سال پس از شکنجههای قرون وسطایی بابت نوشتههایش،
ده سال پس از توهین مدام و ممنوعالقلمی،
ده سال پس از آنکه خانهی محقرش را مصادره کردند و مجبور شد دوباره به خانهی پدر کارگرش بازگردد،
ده سال پس از آنکه در برابر چشمان حاضران تن نحیفش را زیر باران مشت و دشنام گرفتند و آثارش را پاره کردند و در خیابان ریختند،
درست ده سال پس از آن روز، در اول خرداد ۱۳۶۸، دیگر خسته شد.
خسته از اطرافیانی که بیدار نمیشدند،
خسته از تقدیر شومی که سالها پیشتر در جایجای آثارش هشدار داده بود،
خسته از روزگاری که هیچ تخفیف نمیدهد به انسان، به عشق، به زندگی!
که در جایی گفته بود معتاد زندگی است.
صدایش را بر نواری ثبت کرد، ساعتی پیش از مرگ، که میگفت:
«برای اینکه کلک تمام این فضاحتها و این بحثها و اینها رو بکنم…
تنها چیزی که دارم قرصه»
خستهاش کردند، قرص خورد و خوابید!
سالها پیش، آنگاه که در ۱۹ سالگی از سر اتفاق و تنگدستی، تصمیم گرفت نمایشنامهای بنویسد و به مسابقات بفرستد، در جایی از آن آورده بود:
«بر ما قصهای غمانگیز میگذرد»
و همانجا در فرازی دیگر از “پژوهشی ژرف و سترگ و نو” نوشت:
«من این تقدیر شوم را قبول ندارم. من به آن تُف میکنم»
این داستان ِپر آبِ چشم یکی از پیشروترین نویسندگان نوگرای این خاک است که بیآنکه «پایش به سالن تئاتری رسیده باشد» با اولین نمایشنامهای که در ۱۹ سالگی نوشت از طرف هئیت داوران جشن هنر شیراز “نابغه” خوانده شد و نمایشی که نوشت در سراسر اروپا بر صحنه رفت.
داستان عباس نعلبندیان که در ۲۰ سالگی نویسنده شد.
در ۳۰ سالگی زندانی و محروم از همه چیز.
و در ۴۰ سالگی خسته شد از اطرافیانی که بیدار نمیشدند، و در چنین روزهایی برای همیشه خوابید! /۱
@alihrrr@NR2OH عزیز دلم وقتی میخوای حذف کنی اگر معنی بده میتونی کسره بذاری. مگ معنی نداره ولی مگِ معنی داره. آخ خودش مستقلا معنی داره نمیتونی هکسره بدی. مطالعه کنین
بیضایی در معرفی طربنامه نوشت "تقدیم میکُنَم به هَمهی مطربان گُمنام و توهینْشُدهی قرنها در ایران – که جهانیان را جُز شادی نخواستند و خُود جُز اندوه نَبُردَند"
گاهی که تا عمق چاه پیش میروم، به این فکر میکنم که آدمها این روزها به چه چیزهایی فکر میکنند؟صبحها تا چشمشان را باز میکنند پیش از همه به یاد چه میافتند؟ به چه تِرَکهایی گوش میدهند؟ چه کتابهایی میخوانند؟ کدام فیلمها را تماشا میکنند؟ به چه حبلالمتینی خویش را میآویزند؟