Sabitlenmiş Tweet
Sa**
2.9K posts

Sa**
@itsaboutSa
آبی دوردست**🐎|هیچکدوم از صفحات مجازی روایت کاملی از داستان من نیستن.
Katılım Eylül 2023
336 Takip Edilen295 Takipçiler
Sa** retweetledi
Sa** retweetledi
Sa** retweetledi
Sa** retweetledi
Sa** retweetledi
Sa** retweetledi
Sa** retweetledi

عشق میکنید صدای مردم داخل قطعهها.
این شعف تک صدایی تو تک تک جملاتتون پیداست، حرومزادهها.
#DigitalBlackOutIran
فارسی
Sa** retweetledi

«من هنوز زندهام»
سه روز قبل از آنکه با تزریق او را بکشند و پیکرش را به دیواری در خیابان میر تکیه دهند، چند نفر از “برادران” به کتابفروشیاش رفته و از او عکس گرفته بودند.
“آقای مترجم” موضوع را جدی نگرفت، چون مدتها بود که پس از آخرین بازجوییاش در وزارت اطلاعات، نامههای تهدیدآمیز میگرفت.
وقتی بازجوی حکومت ِحرامیان او پرسیده بود، چرا بیانیهی “ما نویسندهایم” را که در آن گفته بودند؛ سانسور، به هر بهانهای در صلاحیت هیچکس یا هیچ نهادی نیست، امضا کردهای، احمد میرعلائی پاسخ داده بود:
«وظیفهام هست و باز هم میکنم!»
پیشتر از دانشگاه اخراج شده بود و نشریهاش “زندهرود” توقیف.
ترجمهی آخرین رمانش “چهارباغهای اسکندریه” اثر سه جلدی لارنس دارل، که در فاصله ده سال سه بار ترجمهاش کرده بود تا دل ِسختگیرش راضی به انتشار شود، به دستور دولت در همان چاپخانه خمیر شد و روانه کارخانه مقواسازی.
خم به ابرو نیاورد و همچنان ایستاد.
در یکی از معدود مصاحبههایش به نشریهی “مترجم” میگوید به او پیام دادند اگر با ما همکاری کنی، اجازه چاپ خواهی گرفت.
«اهل این حرفها نبودم…خود را تسلی دادم که مهم نیست، تو توانستی شاخ این غول را بشکنی!
گیرم مخاطب نداشته باشی»
و تاکید میکند که اهل “خدعه و تشبث” نیست و نباید تن به سانسور داد زیرا نویسنده و مترجم «قیم خواننده نیستند»
هر چه کردند، خسته نشد!
زیرا معتقد بود «انسان تنها به حقیقت متعهد است»
تا رسید صبح سرد دوم آبان ۱۳۷۴، که آقای مترجم، خانه را با پاکتی پول امانت ترک کرد و قرار بود ظهر باز گردد.
شب شد و نیامد.
آخر شب، مأموری در خانهشان را زد و پرسید صاحب عکس را میشناسید، همسرش گفت این احمد من است!
مأمور گفت:
«بروید جنازهاش را از کنار دیوار در خیابان میر بر دارید»
به سیاههی نویسندگانی که ترجمه کرد، نگاه کنید تا نه فقط سلیقهی ناب او، که اهمیت انتخابش را در پروراندن تخیل ما در نقد استبداد و تعهد به زیبایی و هنر دریابید.
این احمد میرعلائی بود که برای اولینبار ما را با بورخس، کوندرا، گراهام گرین، اکتاویو پاز، ویلیام گولدینگ، خوان رولفو و برنارد مالامود آشنا کرد.
در جایی گفته بود؛ آرزو دارم آنقدر زنده بمانم تا مهمترین آثار شکسپیر را با زبانی یکدست ترجمه کنم.
آرزو به دل شد.
آرزو به دل شدیم!
شاید که هیچکس بهتر از او نمیدانست معنای آن حرف شکسپیر در “طوفان” چیست وقتی که نوشت:
«جهنم خالی است، همه شیاطین همینجا هستند»
میرعلائی خودش شد مصداق تام شعر خورخه لوئیس بورخس “یک مَرد” وقتی که سرود:
«مردی فرسوده از زمان
مردی که چشم انتظار مرگ هم نیست…
که فلاکت وظیفه اوست و او با تواضع میپذیرد»/۱

فارسی






