
Kargah | کارگاه
542 posts

Kargah | کارگاه
@kargahnet
کُنجکاوی در ذهن و زندگی دیگران
Katılım Temmuz 2019
1 Takip Edilen1.6K Takipçiler

بیستوپنج اسفند/ روز هفدهم
گویا دیشب بدجور کوبیده غرب را. و کرج را. پرهام، محبوبه و دنیای اقتصاد، هرسه حوالی ۳:۲۰ دقیقهی بامداد گزارشهای نیمهمیدانی دادند و من آنها را ۱۰:۲۰ دقیقهی صبح خواندم. از خبرهای رسمی و گمانهزنیهای غیررسمی، اینطور برمیآید که مهرآباد یکی از اهداف بوده. وهمی بَرَم میدارد که چرا صداهایی که «مهیب» توصیف شدهاند، بیدارم نکرده؟ گزارشگران اغراق کردهاند یا من خوابم سنگین است؟ نکند شرطیسازی کلاسیکِ پاولف در این مسالهی حیاتی نیز واردِ عمل شده و آن بخشِ هشیارِ مغزم در خواب، صداهای «مهیب» را بهعنوان «زمینهی طبیعی» شناسایی کرده و از صدورِ فرمان هشدارِ بیدارباش جلوگیری بهعمل آورده؟ حالا نه آنکه خانهام بیخِ فرودگاه باشد، کیلومترها فاصلهست. اما خب، بهرحال.
نانِ تست را توی دستگاه گذاشتم و بالای سرش ایستادم تا کار را تمام کند. در همین حین و به موازاتیکه هادی پاکزاد میخواند «چیزی نیست که نگفته باشم» به این فکر میکنم که اگر در خواب بمیرم خیلی ناجور و حتی احمقانه است. ترجیح میدم هراسِ پیش از مرگ را تجربه کنم، تقلای مذبوحانهای برای فرارِ از آن داشته باشم و حداقل ببینم چطور میمیرم. اینها دیگر پایهترین حقوقیست که میتوانم برای خود تصور کنم، هرچقدر هم که مبتذل باشد.
---
پنج روز دیگر سالْ تازه میشود. در همهی پنجروزماندهبهنوروزهای پیشین که گفتم «احساس خاصی ندارم» دروغ گفتم. چون اینحالِ بیحالیِ حالا را تجربه نکرده بودم. راستیراستی، آخرین چیزی که مهم مینمایاند عید است. هرچند همینحالا هم خیال نمیکنم راست بگویم، که اگر آنقدر که ادایش را در میآورم علیالسویه بود، این پاراگراف اینجا نمیآمد.
---
محبوبه عباراتِ احتمالاً حساس را اینطور مینویسد: ب ه ف ل ا ن ج ا ح م ل ه ش د ه. میگوید شنود بیداد میکند. سیمکارتِ فلانی را بهخاطر حرفهای سیاسی مسدود کرده اند. خواهرانه توصیه دارد که احتیاط کنیم، به من و آندیگر برادرمان، در گروهِ سهتاییمان که ناماش «ما سه تا» است.
پرهام بهجای ایران اینترنشنال میگوید اونتر فانکشنال. میگوید شنیده حتی بردن نام آن شبکه پای تلفن هم هزینه دارد. میگوید اوضاع خیط است و باید حسابی مراقب بود. میگوید خُب.
محض مزاح، عکس آن عموی سیبیلوییکه نمایندهی یکی از احزاب کرد است و بهخاطر شباهتاش به یکی از بازیگرانِ سریالِ شبهای برره معروف شده را جای تصویر «نمایه»ی گروهمان در بله میگذارم. امین میخواهد فورا حذفاش کنم، که اگر در ایستوبازرسیای جلومان رو بگیرند و گوشیمان را چک کنند و بهآن تصویر بربخورند، نمیشود توضیح داد که محض مزاح بوده است. پُر بیراه نمیگوید و میگویم خُب. حالا گروهمان که عنوانش را نمیتوانم بنویسم، فاقدِ تصویری در بخش نمایه است.
همهی اینها و بسیار مراعاتهای دیگریکه از هراس برمیآیند، مرا یاد زندگی آدمها در سالهای پایانی کمونیسم در جماهیر مختلف شوروی میاندازد که در کتابهایی که بهقلم نویسندگانیکه در آن دوران زیستهاند و سالها پس از سقوط شوروی منتشر ساختند، خواندم. که چگونه در آن زمانه جوکهای خودشان را ساختند، زبانِ رمزی بومیشان را پدید آورند و خلاصه به هر ریسمانی برای دوامآوری چنگ انداختند. خیال میکنم ما هم حالا، بیآنکه الزاما خودمان حواسمان باشد و بدانیم، داریم راههایی برای تابآوری میسازیم.
t.me/ezaafat/65
فارسی

بیستوسه اسفند/ روز پانزدهم
حالای پارسال، تجریش غلغله است. سبزهفروشها و سمنوپَزهای آن حوالی که معلوم نیست تا همین ده روز قبل شغلشان چه بوده، داد و بیدادی راه انداختهاند که بیا و ببین. بعید است توی قائم راه بروی و تنه به تنهی کسی نزنی. کسی بر نمیگردد که شاخوشانهای بکشد اما. مردم بسیارند در همهجا. همهچیز بیشتر از هروقت است.
جماعتی مقابلِ آن کبابفروشی کوچکِ توی بازارچه، که نانِ لواشِ تازه را در ترکیبِ گوجهی پختهی له شده و کرهی مذاب میخواباند و لایاش یک سیخ کوبیده میگذارد و با دو دستکش یکبار مصرف برایت میآورد صف کشیدهاند تا جایی باز شود و آن ترکیبِ چرب و حقیقتا ناسالم را بخورند. عمو فیروزها، آنجا و همهجا هستند و با دایرههای کوچکشان میچرخند و میخوانند و و سوژهی عکس و فیلمِ مردم میشوند. فیلمهای رقصِ ناگهانی کسانی در بازارهایی بهسرعت وایرال میشود. مهم نیست خواننده چقدر بد بخواند و رقصنده چقدر بد برقصد. چرا که زیباست در کوچه و خیابان رقصیدن، خاصه اگر سنوسالی از رقصنده گذشته باشند.
میخریم مدام. هدایای نوروزی میفرستیم و میگیریم. همهچیز روی دور تند است. غرولند میکنیم که نمیفهمیم این شلوغیِ بیجا را. نالانیم که چرا باید اینهمه در ترافیک بمانیم و مسیرِ ده دقیقهای را دو ساعت طی کنیم. اما باز میرویم و بخشی از ترافیکِ نالازمِ لازم میشویم. اضطرابهای اجتماعی خفهخون میگیرند برای این روزها، برای تجریشها. که هر میدانی در این شهر و هر شهری تجریش است.
مامان از همینروزهاست که روزی چندبار قرارِ سبزیپلوی شبِ عید را یادآور میشود. که میخواهد زود بروم. که از شبِ قبلش بروم. که آجیل نگیرم که برایم ستانده. که شیرینی و هیچ چیز دیگری نخرم که همهچیز هست. از همین روزهاست که سفرهی ترمهی هفتسین را جایی از سالن پهن کرده و همهی سینها را، که همیشهی خدا بیشتر از هفتتاست و همیشهی خدا هم توضیح میدهد مبنا هفت سینِ خوراکیست و ساعت و سکه را نباید جزء سینهای اساسی سفره بهحساب آورد- روی آن قرار داده. تنگ ماهی را نیز هم.
فرناز قاضیزاده، زنده از لندن برایمان از گرانی لجامگسیختهی اقلام شب عید میگوید. که گوشت کیلویی چقدر شده و میوه چگونه نایاب است. که توضیحِ رئیسِ وقتِ میادین میوه و ترهبار با واقعیتِ میدانی تطابق ندارند و کارِ دولتیان در تنظیمِ بازار لاکار مانده. اما باز هم مردم میخرند. ما هم میخریم. همه، مدام و مدام میخریم. بیاعتنا به فرنازها و ناجیهها. حتی بیاعتنا به فردای خودمان.
حالای حالا را نمیدانم. تا همین دیروز، مرکزِ خریدِ نزدیکِ خانهام بسته بود و درپوشهای ضخیم و خشنِ مشکیاش که تازه در دیماهِ همینسال نصب کردند را تا بیخ پایین کشیده بود. تازهای بیبیسی دیگر از تجریش و بازار و صفوف خلوت یا شلوغِ قصابیها نیست، که از بغداد و رامالله و بیروت است. نفیسه کوهنورد حالا بیاعتنا به نوروز، لباس رزم پوشیده و با لرزشی همیشگی در صدا از آمار پرتابهها میگوید.
t.me/ezaafat/64
فارسی

بیستودو اسفند/ روز چهاردهم
دارد میزند. جایی در دور را. همین الان، با وقفههایی نه آنچنان دراز و نه آنقدر کوتاه. حالا همهمان خبره شدیم در توصیفِ اصوات. میدانیم کدام پدافند است و کدام بمب. فاصلهی هواپیماها را نیز بسته به شدتِ لرزشی که میسازند، تخمین میزنیم. اگر فاصلهی زمانی بین صداها کوتاه باشد یا منبعِ صدا را نزدیک احساس کنیم، وضع را بغرنج میپنداریم. گاهی هم صدا دور اما مهیب است. نمیدانم چطور توصیفاش کنم، اما تو میفهمی که جای دوری را محکم کوبیده.
هرکداممان چند منطقه داریم که بیشتر از باقی نگراناش هستیم. برای من، جز جای خانهام، مناطقی در غرب و شرق و جنوب و شمال و مرکز است. کاش تهران اینقدر درندشت نبود.
ویپیانِ قبلیام یکروز بیشتر دوام نیاورد، اما اینیکی -بزنم به تخته- حالا دو روز است که کجدار و مریز سرپاست. پیام برایم خرید و پس از تغییر یکی از حروفِ کانفیگ، روی اساماس فرستاد. بهنظرم میتوانست یکی از اعداد آیپی را عوض کند، اینطور معقولتر بود و فرارِ منطقیتری از شنود بهحساب میآمد.
فروشنده حلالخور است. در کانالش مینویسد که فعلا فروش ندارد تا بتواند ثباتِ اتصالِ همینها که تا حالا خریدند را پایدار نگه دارد. پایدار اینجا یعنی، اتصالِ پراکنده در روز با سرعتی که بشود پیامهایی متنی فرستاد و دریافت کرد.
دستور تخلیه ی مناطقی منتشر شده و همه داریم برای هم فوروارد میکنیم. خانهی رضا درست در نقطهی میانیِ یکی از آن محدودههای قرمز شده است. زنگ زدم و از خواب پراندماش. فیالفور از جایی خواند که منیریه هم در کار است. تُندی به حسین زنگ زدم و گفت که در حالِ خروجاند. دیگر نپرسیدم که من چندمین نفری بودهام که زنگ زده. دروغ چرا، آدمی حسِ سوپرمن بودن پیدا میکند که جانِ دیگرانی را نجات داده.
امیر مناطقِ قرمز شده را با نشانیهاییکه کنارشان نوشته مطابقت داده و فهمیده چندان دقیق نیستند. یعنی مثلا منیریه اصلا در آن محدوده نیست، اما چهارراه ولیعصر چرا. حالا مبنا کدام است؟ این جماعتِ نِرد از هر موقعیتی برای نِردیگری بهره میبرند. دستِ خودشان نیست انگار.
بهرحال، بر سر آنکه ویلا در کانون حملات خواهد بود مناقشه نیست. دلم کافههای آنجا را خواسته. کافه ث که پاتوقمان بود با اسما و حالا ماههاست بسته شده و پس از آن جایی فراپهی خامهدار گیرم نیامد.
t.me/ezaafat/62
فارسی

اینبار بنا بود زیرِ دستِ همکارِ تازهشان بنشینم. سامان، چموخمِ نداشتهی سرم را منتقل کرده بود. خوشم آمد. مشغول شد و صحبتهای مرسومِ آرایشگاههای مردانه در گرفت. صندلی کنار هم کمی بعد اشغال شد و آقایی که نمیتوانستم ببینماش مدام با پیرایشگرش دربارهی جزيیاتِ مد نظرش که باید روی سرش اعمال میشد حرف میزد و نکاتی بینشان ردوبدل میشد. خیال کرم باید جوانی پرمو باشد. دروغ چرا، مختصری حسودیام شد و کمی هم به این فکر کردم که چرا من خردهفرمایشی ندارم؟
بحثها قاطی شد. ما در بارهی انواع شامپوی مناسب برای موهای سست و کمپست و چندتا درمیان حرف میزدیم و آنها دربارهی اثراث جانبی جنگ تحمیلی. یکجایی، آن آقای احتمالا جوان و احتمالا پرمو گفت «البته، جنگ است بالاخره. توی جنگ هم نقلونبات خیرات نمیکنند. بمب میاندازند. تا همینجاش هم ترامپ «لطف» کرده روی سرمان چیزی ننداخته.» ماتم برد روی صندلی. توی دلم گفتم وا، اینهمه آدم که مردند چه؟ ولی بیشتر سوزنِ توی کلهام روی واژهی «لطف» قفل کرد. پیش خودم گفتم یعنی باید الان از ترامپ ممنون باشم؟ شب به شب، آیین قدردانی برپا کنم و از او و دیگرانش سپاسگزاری کنم؟ عجیب روزگاریست آقا.
یک باکس سیگار خریدم به دو برابر قیمتِ پیش از جنگ. خیر سرم، خیال کردم اگر بروم و از فروشگاههای تخصصی محصولات دخانی بگیرم ارزانتر از آن در میآید. نیامد چندان. ۱۰ گیگ ویپیان هم خریدم به بیست برابر قیمت قبل. بلکم بیشتر.
نسبت به قیمتها سِر شدهام. استراتژی برندهای را پیش گرفتم: تا وقتی پول دارم، به چیزی فکر نمیکنم. هروقت تمام شد، به خانهی بابا پناه میبرم. حسابکتابم میگوید که تا ۳ ماه آینده میتوانم اجارهام را بدهم، خرد و خوراکم را در همین سطح نگه دارم و خلاصه در همین مقدار که حالا، طی دوران کنم. البته، با یک پیشفرضِ اساسی: اگر شرایط همینطور که هست، بماند. که خب، پیشفرضِ احمقانهایست بهظاهر.
«یادداشتهای بغداد» را بهزحمت تمام کردم. هرچه ابتدای کتاب جذاب و گیرا بود، از میانه به بعد ناخواستنی شد. گویی نویسنده فقط میخواسته چیزهایی بگوید. بهرحال، چیزی از خواندنیبودنش نکاست. اعتراف میکنم که توصیفِ «چیزی از خواندنیبودنش نکاست» تحت اثر این حقیقت است که میدانم نویسنده در آن برهه داشته با سرطان میجنگیده. روحش شاد.
کتابِ دیگری شروع کردم و در همین نیمروز، تا میانهاش رفتم: آداب روزانه. نویسنده، برنامهی روزانهی آدمهای مختلف را پیدا و کتاب کرده. یونگ کجا مینوشته و فروید چطور کار میکرده. همینگوی چطور خلاقیتاش را میپرورانده و آرتور میلر چه مشروبی میخورده. دیگر اعتراف اینکه کتابی مبتذل است. بدتر، ربطی به حال و احوالِ منیکی در این جغرافیا ندارد. اما خب، بد هم نیست. قدری فاصله میسازد از من و حقیقتِ ایام.
t.me/ezaafat
فارسی

🧵 بیست اسفند/ روز دوازدم
خب، هر دقیقهایکه از دوازدهِ شبِ امشب بگذرد یعنی بیشتر از جنگِ قبلی تاب آوردهایم. طی یکی-دو روزِ گذشته، از آدمهای مختلف شنیدم که امید داشتند -و دارند؟- جنگ در روزِ دوازده تمام شود. گویی پیمانی ناگفته بسته شده که جنگهامان -حداقل در اینسال- بیش از این بهدرازا نکشد. یادِ آنروزی افتادم که در میانههای جنگِ قبلی، سناریوی خوشبینانهای را برای بهامین تعریف میکردم و او، با فراست شنید و وقتی تمام شد گفت «خیال میکنم به سندرم خوشبینی دچاری» و کمی بعدترش، احتمالا وقتی کِدِر شدنام را دید، اضافه کرد «البته، همهمان دچاریم»
هیچوقت نرفتم ببینم اصلا سندرمی بهاین نام شناسایی شده یا نه، اما خیال میکنم که راست باشد. بنا به مرجعِ معرف، که بهامین باشد، وقتی آدمی زیر فشار است، سناریوهایی را محتمل میداند که به به مذاقاش خوشتر بیاید. حالا، آن آدمهای مختلف که یادم نیست کهها بودند، احتمالا به همان سندرم دچار بودهاند -و هستند؟-
آدمی در زمانه ی جنگ با مسالهی کمبودِ رویداد مواجه است، خاصه اگر اینترنت هم نباشد. یا مثلِ این یکی-دو روزِ من، قطرهچکانی باشد. اصلا راستش را بخواهید، اینترنت دیگر کاربردش را از دست داده. تا وصل میشوی، هیجانی سرتاپایات را فرا میگیرد و بعد از چند دقیقه فرو مینشیند. کار که نمیشود کرد با اینمقدارِ بایتی که میرود و میآید، فقط میتوان تویتر و تلگرام را باز کرد و دید بقیه چه گفتهاند. تویتر شده مزهپرانیِ بیرونیها با چیزهایی که برای ما دشواریست. تلگرام هم، خبرهایی که در یک شرایط عادی مهم قلمداد میشدند، اما حالا و در وضعیتی که هر لحظه زیر بمب و موشکایم دیگر اثری ندارد. اصلا، حداقل برای من دیگر نفسِ «مطلع بود» از اهمیت ساقط شده است انگار. خدای من، نکند دارم افسرده میشود؟ اینیکی را کم داشتم.
عرض میکردم. آدمی در زمانهی جنگ با مسالهی کمبودِ رویداد مواجه است. نه که حالا در زمانهی غیرِ جنگ زندگیمان سرشار از رخدادهادهای محیرالعقول و کنشهای اثرگذار بوده باشد. نه. کارهای معمولیمان هم دیگر حداقلی شده. طی روزهای گذشته، به تناوب، یکی از ما سه نفر در گروهی روی «بله» که ناماش «سه» است نوشته «دلم کافه میخواهد»
ترکیبِ ناجالبیست، جنگ و رمضان. جنگِ قبلی یکعصر رفتیم کافهی دهباشی و یکعصر هم کافهی افشاریان. خودشان پاکار بودند. چقدر فرق دارد ایندو جنگ با هم. قبلی انگار کمتر جنگ بود. دعوا بود.
باز عرض نکردم. آدمی در زمانهی جنگ با مسالهی کمبودِ رویداد مواجه است. روزها همه شبیه به هم. خوردن و خوابیدن، خواندن و دیدن. بعد از بیداری رفتم قدمی بزنم و خواستم خلافِ مسیرِ مرسوم، از سمتِ راست بپچیم و یکباره، خودم را در کنارِ مدرسهی درندشتی یافتم که خب، تعطیل بود. جنگ هم نبود تعطیل میبود. چرا که امروز تعطیلِ رسمیست. در گروهِ دانشگاه هم نوشته «امروز تعطیل رسمی است» و چه مسخره. مثلا دیروز که تعطیلِ رسمی نبود، کسی در کلاسهای آنلاین حاضر شد؟ اصلا چه مسخرهتر اینکه کلاس و درس و دانشگاه برقرار است.
ادامهی عرضم. از کنار مدرسهای رد میشدم که به درازای تمامِ طولِ کوچه بود. یادِ آن خبری افتادم که گویا برخی مدارس را هم به بهانهی تجمع نیروهای نظامی زدهاند -یا میزنند؟ آنقدر خبر و شبهخبر شنیده و خواندهام که دیگر یادم نیست کدامها ماضی و کدامها مضارعاند- خودم را در آن کوچهی عریض و بهراستی طویل تنها یافتم. سمتِ دیگر، مقابل مدرسه، حصارِ مجتمع جذاب و چنددهبلوکهایست که دوست دارم خانهی بعدیام در آن باشد. بیاختیار، گامهایم تندتر شد و همزمان به این فکر میکردم که اگر بمبافکنی ناغافل در هوا ظاهر شد، آنقدر چابکی دارم که از آن حصار جستی به آنسو بزنم؟خودم از این انتظار که از خود داشتم، خندهام گرفت. بهرحال، این شد رویدادی در این زمانهی بیرویدادی.
آمدم خانه. به سامان پیام دادم که امروز هستی؟ سامان، آرایشگرم است که طی ۴-۵ ماه گذشته فقط یکبار روی سرم کار کرده. دستش یک مشکلی پیدا کرده و همکارانش کار را راه میاندازند. اما من هنوز از او وقت میگیرم. او هم با یکی از همکارانش هماهنگ میکند و هر بار زیر دستِ یکیشان، احتمالا بیکارترینشان مینشینم. شکایتی ندارم. سرم پیچیدگی خاصی ندارد.
1/2
فارسی
Kargah | کارگاه retweetledi

▪️ پدیدارشناسی «خشم» در میان ایرانیان پس از دی خونین ۴۰۴
▪️علی هادوی | مدرس دانشگاه
دیماه خونین ۴۰۴ پرسشهایی جدی پیش روی ما گذاشت؛ از جمله اینکه در میانهی سوگ و خشم فراگیر، فلسفه چه نسبتی با اکنون پیدا میکند و متفکر چه باید بکند.
در این اپیزود، دکتر علی هادوی صورتبندی متفاوتی عرضه میکند. او بهجای رجوع به چارچوبهای پیشین، تلاش میکند با رویکردی پدیدارشناسانه خودِ این موقعیت را در اکنونش بفهمد.
▪️Youtube
youtu.be/fTWwq9JnQ1I
▪️Castbox
castbox.fm/channel/id4862…
▪️Kargah
kargah.net/ali-hadavi

YouTube
فارسی

Kargah | کارگاه@kargahnet
▪️ از چپ چه مانده است؟ وضعیت جریانهای چپ در ایرانِ امروز ▫️ شروین وکیلی این اپیزود پیش از دیماه خونینِ ۴۰۴ ضبط شده است، در حالوهواییکه هیچ شباهتی به امروزمان ندارد. امید که این خونِ بسیاران، منشاء اثر باشد. ▪️Youtube youtu.be/RvkaJI-ipZA ▪️Castbox castbox.fm/channel/id4862…
ZXX

Kargah | کارگاه@kargahnet
▪️ از چپ چه مانده است؟ وضعیت جریانهای چپ در ایرانِ امروز ▫️ شروین وکیلی این اپیزود پیش از دیماه خونینِ ۴۰۴ ضبط شده است، در حالوهواییکه هیچ شباهتی به امروزمان ندارد. امید که این خونِ بسیاران، منشاء اثر باشد. ▪️Youtube youtu.be/RvkaJI-ipZA ▪️Castbox castbox.fm/channel/id4862…
ZXX

▪️ از چپ چه مانده است؟ وضعیت جریانهای چپ در ایرانِ امروز
▫️ شروین وکیلی
این اپیزود پیش از دیماه خونینِ ۴۰۴ ضبط شده است، در حالوهواییکه هیچ شباهتی به امروزمان ندارد. امید که این خونِ بسیاران، منشاء اثر باشد.
▪️Youtube
youtu.be/RvkaJI-ipZA
▪️Castbox
castbox.fm/channel/id4862…

YouTube
فارسی

▪️ چپ در ایران: از پیدایش تا انقلاب
▫️ شروین وکیلی | جامعه شناس
▪️Youtube
youtu.be/cZJJSa62YK8
▪️Castbox
castbox.fm/channel/id4862…
▪️Kargah
kargah.net/sherwin-vakili…

YouTube
فارسی

▪️ از ضرورت تا ابتذال: پادکستهای گفتوگو محور سودمند هستند؟
▫️ علی ورامینی @AliiiiiVaramini | روزنامهنگار
▪️Youtube
youtu.be/4TwjddCUwGE
▪️Castbox
castbox.fm/channel/id4862…
▪️Kargah
kargah.net/ali-varamini/
▪️اسپانسر: تارا tara360.ir
@Tara360ir

YouTube
فارسی

▪️ بر مدارِ رنج و حِرمان: پنجاه سال زیستِ هنرمندانه
▫️ کیومرث کیاست | نقاش
▪️Youtube
youtu.be/DOS163HdW4U
▪️Castbox
castbox.fm/channel/id4862…
▪️Kargah
kargah.net/kayoumarth-kia…

YouTube
فارسی

بهنظرم کانال تلگرام کارگاه رو دنبال کنید. اتفاق ویژهای توش نمیافته، ولی خُب، دمِ دستترتونه 😅
t.me/kargahnet
فارسی
Kargah | کارگاه retweetledi

▪️ محتوم یا سزاوار: آزادی اراده فقط یک توهم است؟
▫️ عباس سیدین @ParsehP | مترجم کتابهای «محتوم» و «سزاوار»
▪️Youtube
youtu.be/j3974MUayf4
▪️Castbox
castbox.fm/channel/id4862…
▪️Kargah
kargah.net/abbas-seyedein

YouTube
فارسی

▪️ چپ و مارکسیسم: ماجرا از کجا آغاز شد؟
▫️ شروین وکیلی | جامعهشناس
▪️Youtube
youtu.be/wS4sdT79pSM
▪️Castbox
castbox.fm/channel/id4862…
▪️Kargah
kargah.net/sherwin-vakili

YouTube
فارسی

▪️ ابتذال یعنی چه؟ میانمایگی در جهانِ امروز
▫️ پژمان موسوی @PejmanMousavi | روزنامهنگار، سردبیر ماهنامهی تجربه
▪️Youtube
youtu.be/_LYL2WQx8LY
▪️Castbox
castbox.fm/channel/id4862…
▪️Kargah
kargah.net/pejman-mousavi
▪️با معرفی: مجله حوالی
havaalimag.com

YouTube
فارسی

