Sabitlenmiş Tweet
اسطقوبوس
2.1K posts

اسطقوبوس
@khersof
زندگی را دوست میدارم ولی منهای خود
نا جمهوری نا اسلامی ایران Katılım Ocak 2023
134 Takip Edilen39 Takipçiler

داستانهای روسی معمولا اینجوری شروع میشن:
«در یک عصر بارانی، ایوان نیکولایویچ ایوانوف، پسر نیکولای الکساندروویچ ایوانوف، در حالی که با خدمتکار خانه، پراسکوفیا فئودوروفنا (دختر فئودور واسیلیویچ) صحبت میکرد، دچار فروپاشی فلسفی شد.»
مشکل اینجاست که نویسندههای روس فکر میکنن دارن شجرهنامه ثبت احوال مینویسن، نه رمان!
بیشتر وقتها یک نفر در طول کتاب پنج تا اسم داره و تو باید حدس بزنی الان کی به کیه! بعد از خواندن ۱۰۰ صفحه، تازه یادت میافته ایوان همون وانیا، وانیوشا، ایوانکا و ایوان نیکولایویچ است!
پر از توصیفات بیپایان و بی دلیله. ده صفحه توصیف سوراخ جوراب پیرزن همسایه که در نهایت هم هیچ نقشی در داستان نداره و سه صفحه بعد بر اثر سل میمیره. همه یا سل دارند، یا فقر مفرط، یا در سیبری تبعیدند، یا دارند به این فکر میکنند که چرا اصلاً به دنیا آمدهاند. یعنی کتاب را باز میکنی، بوی ناامیدی و سرما از لای صفحاتش میزند بیرون.
خلاصه که برای خواندن یک رمان روسی، باید یک دفترچه یادداشت کنار دستت بذاری و نمودار درختی فامیلها رو بکشی تا وسط داستان گم نشی!
رها🌊 زن، زندگی، آزادی@Raahaa_abd
جدی مشکل نویسندههای روس چیه؟ من نمیخوام اسم و فامیل و نام پدر خدمتکار خونه رو بدونم خب.
فارسی
اسطقوبوس retweetledi

@arash_tehran قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلَا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلَا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّىٰ يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ
بکصکش سکولاریسم تحویل بده ببینم
العربية

یعنی معنی سادهترین کلمات را هم نمیدانند. بعد بگوییم «بیسواد» ناراحت هم میشوند
Hadis@Hadis_Jahaan
کسشرترین عبارت زندگیم رو امروز شنیدم…مسلمانِسکولار 😐😐😐🫥🫥🫥
فارسی

@huntedpsychoo @vic_00previc حالا از زیبایی بانو بگذریم ولی خود شما تو لیست سر به نیست شدنی مورغی جان
ادویه استریپس کنار گذاشتم برات
فارسی
اسطقوبوس retweetledi
اسطقوبوس retweetledi

این بزرگوار معتقد است که جنگ اخیر باعث تحکیم جایگاه حکومت شده است
foreignaffairs.com/iran/how-war-s…
فارسی

@masoodsafa313 دقیقا حق با شماست کص مادر سران سپاه و تمام نظامیان که نتونستند از مدرسه نیروی دریایی سپاه پاسداران که بیخ گوششون بود دفاع کنند
فارسی

راه های نرفته ها
کنشگران سیاسی
کتابخون ها
مخالفین کمک خارجی
ویدئو دارید بفرستید یکی هنوز تو حسرت لحظه آخر عزیزشِ
Ahmado91@Ahmad19101404
اگه ویدوهای شب ۱۸ و ۱۹ دی میدون کاج رو دیدید میشه برام بفرستید دنبال احمد میگردم بین تصویر ها بین شلوغی ها احمد هردو شب اونجا بوده، پیداش نمیکنم آخه گوشیشم دزدیدن میخوام اون لحظه های اخرشو ببینم قبل از اینکه همه چی تموم بشه
فارسی
اسطقوبوس retweetledi
اسطقوبوس retweetledi

@themahgin یک اسپویل بهترین از زبان مادر یک جاوید نام: (شما با آبان تموم شدید)
فارسی

🟡چند خبر تازه از سطح شهر تهران:
-دوربینهای منطقه یک قطع بودند و احتمال داره فردا هم قطع باشن( اما باید محتاط بود)
-سران سپاه و امنیتی ها پلاک های سازمانی شون رو برداشتند و در طول روز و شب ماشین های بدون پلاک زیادی رو میشه دید!
-قبلا ما ماسک می زدیم اینها ما رو شناسایی نکنند حالا اینها ماسک می زنند که ما شناسایی شان نکنیم!!!
-اتوبان قم تهران بعد از ورودی فرودگاه وسط اتوبان چندین ایست بازرسی با ماشینهای جنگنده گذاشتند!
-علاوه بر مسلح کردن نیروهای بسیج ها و نیروهای دیگه، زنهاشون رو هم مثل فرقه ی مجاهدین مسلح کردن!!
-مدتی پناهگاهشون شده بود مساجد، الان دیگه از ترسشون تو مسجد هم نمیرن، چون شایع شده که قراره اسراییل سراغ مساجدی بره که از قبل لو رفتن!
-همه ی وکلا اینترنتشون قطع شده بخاطر وضعیت افراد بازداشتی بجز جیره خورهای حکومت و هم دستان این جنایتکاران( امثال محسن برهانی)!
-اینها که می یان بیرون حیدر حیدر می کنند روزانه ۳ میلیون تومن بعلاوه ی سه وعده غذا میگیرن و تو هر میدون کلا ۱۰-۱۵ نفرن!
-تو قم یک آخوند با لباس آخوندی بیرون نمی یاد فقط پرچم ایران رو می گذارند تو ماشین دور می زنند!
تمامی اخبار دریافتی هستند و از سوی افراد مورد اعتمادمان میباشد.
#پسرعاقل_نوح


فارسی
اسطقوبوس retweetledi

ترک سطلی. که معمولا خودش رو «آذری» خطاب میکه!
فرورتیش@arya582006
حقیر تر از کورد سطلی سراغ دارید ؟
فارسی
اسطقوبوس retweetledi

روزی که برای شناسایی رفتیم کهریزک، خیلی غریب و تنها بودیم. اون ساعتی که رسیدیم، هیچکس به جز ما برای دلیل مشابه اونجا نبود. از همون دم در، میدونستن برای «کی» اومدیم. وقتی داشتم وارد میشدم مامور دم در بهم گفت: «تو خواهر همون دختر شونزدهسالهای؟» گفتم آره… وقتی بالاخره از پلهها بالا رفتم و نیکا رو دیدم خیلی طول کشید تا بتونم بشناسمش. سر و صورتش انقدر آسیب دیده بود که فقط چشمها و ابروهاش سالم مونده بود. کسی که کیسه سیاه رو آورد نذاشت زیپو از زیر گردنش پایینتر بکشم و با تحقیر و دادهای پشتسرهم، عجله داشت زودتر کار تموم شه و برم. وقتی خال کوچیک روی چونهشو رو دیدم، شروع کردم به داد زدن. نمیدونم چندبار داد زدم. اون لحظه کاملا برام تار و گُنگه. فقط یادمه رو زانوهام افتادم و جیغ میکشیدم، بازوهامو گرفتن و بلندم کردن. از پلهها اومدم پایین، ولی مامانم بالا مونده بود. برگشتم دنبالش. جلوی پاشو نمیدید و گریه میکرد. کمکش کردم از پلهها بیاد پایین. اون روز و روزهای بعدش حس عجیبی داشتم، یهجور غربت و تنهایی عمیق که نمیشد ازش حرف زد یا با کسی تقسیمش کرد. ولی یه لحظه هم از دیدنش پشیمون نشدم. باید میدیدمش. باید خودم شناساییش میکردم. باید مطمئن میشدم. من تا آخرین لحظه باور نمیکردم نیکا کهریزک باشه. تا وقتی از پلهها بالا رفتم و روی تخت سرد فلزی دیدمش، باور نداشتم زنده نباشه. فکر میکردم مامان و داییم عکس یه نفر دیگه رو تو آگاهی شاپور دیدن و اشتباه گرفتن. تو راه کهریزک چند بار با اطمینان گفتم باهاتون میام که ثابت کنم دارین اشتباه میکنین، که اون نمیتونه نیکا باشه. دیدنش کمکم کرد واقعیتو بپذیرم، ولی اون شوک، ناباوری و فروپاشی همه امیدم تو یک لحظه، دائما باهامه و از بین نمیره. وقتی ویدیوهای کهریزک و خانوادههایی رو میبینم که بین انبوه جنازهها سرگردون دنبال عزیزاشون میگردن، به اونایی فکر میکنم که هیچوقت قرار نیست بدن بیجون پارهتنشون رو ببینن. اونایی که همیشه با یه امید ترسناک زندگی میکنن؛ با یه دلهره همیشگی: «بچهم کجاست؟ نکنه یه جایی زنده باشه؟ چی به سرش آوردن؟» و هزاران سوال بیجواب که مغز با هیچ منطق و استدلالی نمیتونه ازشون رد شه. زندگی من از کهریزک به بعد یه کابوس ناتمومه ولی دردی که اون آدما میکشن رو حتی تو تاریکترین و کابوسزدهترین گوشههای ذهنمم نمیتونم لمس و پردازش کنم.
فارسی














