به مرگی که از خودم و عزیزانم دور نیست، و میدوم. پسرک ساز می زند و من میدوم، به تناوب به مادر پسرهایی که دیگر نیستند فکر میکنم و میدوم؛ به مرگ که دم دستی است فکر میکنم و میدوم. بغض راه گلویم را بسته و میدوم و درد که آشوبم میکند و میدوم. و میدوم…
بازی را شروع کردهایم: میز مستطیلِ هشتنفره است. پسرک پشت یکی از صندلیهای میز هشتنفره نشسته و ساز میزند، من دور میز میدودم.
قرارمان این است که تا وقتی من بدوم، او ساز تمرین کند. میدوم، با ریتم صدای ساز دور میز هشتنفرهی خالی میدوم.
به مرگ قسطیمان فکر میکنم و می دوم.
@moote60 به امید روزهای روشن ✌️من بیام تهران (حالا چه روزهای روشن رسیده باشند چه نه!) شما رو پیدا کنم (و توان داشته باشم 🙃) از تابلوهای شما بخرم. خیلی به دلم مینشینند. 💚
اینترنت چندباره قطع و وصل میشود و اخبار داخلی مبهوتم می کند، مبهوتم می کند، مبهوتم می کند…و بخودم می گویم بگذار با چشمانم از حدقه درامده بخوانم و بخاطر بسپارم…با ما چه کردند…
-اینروزها بیشتر زنده نمایی می کنیم تا اینکه واقعا زنده باشیم.