
واویلوف🇮🇷
15.6K posts




روز سوم مهاجرت من، در نوع خودش یه کمدی تمامعیار بود. باید میرفتم انبار کارگو فرودگاه تا بارهایی رو که چند روز زودتر فرستاده بودم، تحویل بگیرم. چند تا کارتن لباس و کتاب و خردهریز اولیه زندگی. متهورانه یک وانت کرایه کردم. اونوقتا از 3G روی موبایل خبری نبود. صحبت از هزار سال پیشه! گوشیهای موبایل اون قدر داغ میکردن تا با جونکندن یه نقشه بالا بیاورن. بیخیال مسیریاب شدم، کروکی مسیر محل اقامت تا ترمینال فرودگاه رو روی یک کاغذ A4 کشیدم. با همون گواهینامه ایرانی و برای اولین بار پشت فرمون ماشینی که سمت راست بود، با بیچارگی زدم به دل جادهای که همه چیزش برعکس بود... یه چشمم به جاده و یه نگاهم به کاغذ بود و تابلوها، تا بالاخره به هر مکافاتی بود خودم رو برای گرفتن بارها به کارگو ترمینال فرودگاه رسوندم...


Which Windows did you grow up on?




عباس جدیدی برای حضرت عاقای جدید نامه سرگشاده اینستاگرامی نوشته من دو بار خوندم چیزی نفهمیدم. شما اگر فهمیدید بنویسید





پنج شش ساعت نشستیم با حسام سلامت کتاب «چرا جنگ؟ نامهٔ اینشتین و فروید» به هم را خواندیم. حدود دویست نفر بودیم. دلگرمیای بود در این زمانهٔ جنگزده. نشر نی، ترجمهٔ خسرو ناقد






