آدی
4.9K posts





دقیقا شش ماه از اومدنم به کانادا گذشته بود و میخواستم به مامان بگم که بالاخره میتونم برای ویزاش اقدام کنم. خیلی خوشحال بودم و دلم میخواست راجعبه سمپوزیم هم باهاش حرف بزنم که اولین نفر و با اعتماد به نفس ارائه دادم و همه چیز خوب پیش رفت. وقتی بهش زنگ زدم دیدم تو بیمارستان،

دقیقا شش ماه از اومدنم به کانادا گذشته بود و میخواستم به مامان بگم که بالاخره میتونم برای ویزاش اقدام کنم. خیلی خوشحال بودم و دلم میخواست راجعبه سمپوزیم هم باهاش حرف بزنم که اولین نفر و با اعتماد به نفس ارائه دادم و همه چیز خوب پیش رفت. وقتی بهش زنگ زدم دیدم تو بیمارستان،

دقیقا شش ماه از اومدنم به کانادا گذشته بود و میخواستم به مامان بگم که بالاخره میتونم برای ویزاش اقدام کنم. خیلی خوشحال بودم و دلم میخواست راجعبه سمپوزیم هم باهاش حرف بزنم که اولین نفر و با اعتماد به نفس ارائه دادم و همه چیز خوب پیش رفت. وقتی بهش زنگ زدم دیدم تو بیمارستان،

دقیقا شش ماه از اومدنم به کانادا گذشته بود و میخواستم به مامان بگم که بالاخره میتونم برای ویزاش اقدام کنم. خیلی خوشحال بودم و دلم میخواست راجعبه سمپوزیم هم باهاش حرف بزنم که اولین نفر و با اعتماد به نفس ارائه دادم و همه چیز خوب پیش رفت. وقتی بهش زنگ زدم دیدم تو بیمارستان،

دقیقا شش ماه از اومدنم به کانادا گذشته بود و میخواستم به مامان بگم که بالاخره میتونم برای ویزاش اقدام کنم. خیلی خوشحال بودم و دلم میخواست راجعبه سمپوزیم هم باهاش حرف بزنم که اولین نفر و با اعتماد به نفس ارائه دادم و همه چیز خوب پیش رفت. وقتی بهش زنگ زدم دیدم تو بیمارستان،

دقیقا شش ماه از اومدنم به کانادا گذشته بود و میخواستم به مامان بگم که بالاخره میتونم برای ویزاش اقدام کنم. خیلی خوشحال بودم و دلم میخواست راجعبه سمپوزیم هم باهاش حرف بزنم که اولین نفر و با اعتماد به نفس ارائه دادم و همه چیز خوب پیش رفت. وقتی بهش زنگ زدم دیدم تو بیمارستان،






