یارا

21.8K posts

یارا banner
یارا

یارا

@holyhadis

دفترچه خاطرات عزیزمن

Howl's castle Katılım Şubat 2022
851 Takip Edilen1.1K Takipçiler
Sabitlenmiş Tweet
یارا
یارا@holyhadis·
تو دور زخمام ستاره کشیدی
فارسی
0
0
12
2.6K
Miss cherry
Miss cherry@_cherrix_·
@drsherry80 نه اصلا الویت نیست منم از روی اجبار چون دوست نزدیکم بود و نتونستم تو دفاعش باشم مجبور شدم سفارش بدم وگرنه هیچوقت همچین کاری نمیکردم💔
فارسی
1
0
4
1.5K
Miss cherry
Miss cherry@_cherrix_·
واسه دفاع دوستم چی سفارش دادم چی به دستش رسید :))) کل مملکت رو لجن برداشته از بالا تا پایینش دارم فکر میکنم هر روز که میگذره چقد زندگی تو این ویرانکده سخت‌تر میشه
Miss cherry tweet mediaMiss cherry tweet media
Miss cherry@_cherrix_

هم‌وطن تو این اوضاع کاش تو دیگه تا دسته نکنی تو پاچه آدم آدم نمیدونه غصه کشور بی‌در و پیکرشو بخوره یا مردم کلاهبردارشو هر چند اینا باهم رابطه معناداری دارن

فارسی
48
4
1.2K
78.4K
یارا
یارا@holyhadis·
#محمدحسین_پایدارحسینی اتفاقی تو بهشت زهرا دیدمش حتی یک خبر هم ازش پیدانکردم 😭
یارا tweet media
فارسی
0
2
7
129
یارا
یارا@holyhadis·
🖤 💔
یارا tweet mediaیارا tweet media
QME
1
0
4
147
دل وین
دل وین@dil_wan7819·
فرزندان ایران 🤍 تولدتون مبارک. #علی_نوری #ابولفضل_حیدری
دل وین tweet media
فارسی
15
540
4.5K
21.8K
یارا retweetledi
Farangiss Bayat
Farangiss Bayat@farangissbayat·
بچه ۱۶ ساله بساط بلال‌فروشی داشته تو نازی‌آباد. همه‌ی زندگی‌اش یک گونی بلال و ۵ کیلو ذغال و یک استانبولی بوده. از حکم اعدام علیه‌اش دریغ نکردن. پیک موتوری که همه لوازم و دارایی‌اش یک موتور قسطی بوده. از کشتن اونم دریغ نکردن. یک مادر ۶۰ ساله رفته دم در حیاط خونه‌اش خبر بگیره، اونم یک گلوله زدن. سپهر و با تن زخمی تو بیمارستان بهش تیر خلاص زدن. جز نابودی سخت‌ و دردناک رژیم و عواملش، طوری که عبرت تاریخ بشوند، هر اصل دیگری در جهان برای من معلقه. #IranMassacre
فارسی
82
1.7K
9.7K
214.4K
یارا
یارا@holyhadis·
@Saarraah_sh این بچه هرسری میاد تو پستا من مثل بار اول گریه میکنم نمیدونم چرا
فارسی
0
0
1
69
سارا
سارا@Saarraah_sh·
همش میام اینو میخونم و به این بچه فکر میکنم. ویدیو کشته شدنش از سرم بیرون نمیره.زندگی تلخ و مرگ وحشتناکش از سرم بیرون نمیره.نمیتونم قبول کنم یه بچه ۱۳ ساله مجبور باشه انقدر غم و سختی رو تحمل کنه. بعد خوندن اینا حس میکنم مردم. از این دنیا که هیچ وقت هم درست نمیشه حالم به هم میخوره
پری@pardis__rabiee

به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…

فارسی
5
29
498
10.3K
یارا retweetledi
ایلیای‌ولی🇮🇷
هر تیتری از تو می‌بینم فرو می‌ریزم. #ابوالفضل_وحیدی
ایلیای‌ولی🇮🇷 tweet media
فارسی
78
1.3K
9.4K
51.7K
یارا retweetledi
پری
پری@pardis__rabiee·
به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…
پری tweet mediaپری tweet mediaپری tweet media
فارسی
289
1.5K
6.6K
326.6K
موژی
موژی@Mojtabapacino·
بچه ۱۳ ساله رو کُشتن تا جشن ۴۷ سالگی بگیرن... #ابوالفضل_وحیدی
موژی tweet media
فارسی
69
1.9K
18.6K
126.6K
یارا
یارا@holyhadis·
@CherryLadyLove 27سالمه تک تک سالایی ک کار کردمو یادمه هیچوقت پولم ب چیزی نرسید هیچی نتونستم بگیرم و خیلی وقتا تا اخر ماه 200کلا تو کارتم بود
فارسی
0
0
0
20
unlovable cherry
unlovable cherry@CherryLadyLove·
من چه گوه شانسیم که ۲۰ سالگیم افتاد وسط بی پول ترین و بدبخت ترین دوران این کشور حداقل آدمای بزرگتر از من خوشیاشونو کردن الان اذیت میشن (که حق هیچکس نیست) من هیچ خوشی نداشتم هیچکاری نکردم هیچ مسافرت خاصی هم نرفتم و تازه اول زندگیمه همه چیز برام شد آرزو همه چی.
فارسی
87
150
2.8K
58K
Persian picture
Persian picture@Persian_picture·
#ابولفضل_وحیدی فقط 13 سالش بود، مادر نداشت و پدرش ولش کرده بود. مجبور بود صبح تا شب کار بکنه تا چیزی برای خوردن داشته باشه. ابوالفضل حیدری رو جمهوری اسلامی با شلیک به گردنش کشت.
Persian picture tweet media
فارسی
115
874
5.5K
96.1K
𝕹𝖎𝖒𝖆 𝕾𝖊𝖞𝖋𝖆𝖓
دختر خانومی ک امروز خیلی رندوم زیر بارون اومدی بقلم کردی و زدی زیر گریه این روزا حال هممون بده و یه بقل لازم داریم پس لازم نبود عذر خواهی و بعدش فرار کنی امیدوارم هرجا هستی حالت بهتر شده باشه...
فارسی
341
4
817
453K
یارا
یارا@holyhadis·
دلم میخواست نگران اکسام بشم ولی یادم اومد همشون بی خایه تراز این حرفا بودن
فارسی
0
0
1
127
یارا retweetledi
Z
Z@herwithz·
هر وقت برای پیدا کردن جنازه‌ی اعضای خانوادت مجبور بودی دونه دونه جنازه ی کشته شده های وطنتو ببینی اون موقع حرف از بخشش و فراموشی بزن.
فارسی
43
1.4K
14.2K
297.3K
یارا retweetledi
եɑϲհɑɾɑ
եɑϲհɑɾɑ@tacharaperse·
افغانه می‌گفت ایرانیا شریف‌ترین مردم جهانن، تو ۲۴ ساعت چندهزارنفر کشتن اما یه ایرانی به سمت هیچ مرزی فرار نکرده، حسرتش برای افغان‌هاست! به عنوان یه ایرانی حتی بهش فکر هم نکرده بودم، اصلا تو ژنتیکمونه، ما فرار نمی‌کنیم، همیشه تاریخ برای خاک‌مون جنگیدیم، همیشه هم دشمن رو شکست دادیم
فارسی
208
1.1K
12.6K
292.1K
یارا retweetledi
ممدینیو‌‎
ممدینیو‌‎@mmdiniho·
«کاش وصل نمیشدم» اولین واکنش هممون بعد وصل شدن و دیدن حرومزادگی اینا
فارسی
45
893
9.6K
140.2K
یارا retweetledi
venie
venie@powvenie·
Terapia de chicas 🏒
venie tweet media
Español
98
6.5K
71.9K
949.7K