سَپَنتــا
4.8K posts

سَپَنتــا
@sapentaa
تاجیک هستم و دلخوشِ به شکوفایی تمدنِ جادهٔ ابریشم و هویداییِ دگربارهٔ فرهنگ و هنر پارسیآیینهایِ خراسان، خوارزم، خُجند، بلخ، بخارا، سمرقند و فرغانه...



«ما دوام مىآوريم. ما مردم زنده مىمانيم» - جان استاینبک در یادداشتهایش پیش از نوشتن “خوشههای خشم” گفته بود میخواهد اثری خلق کند که در آن مسئولان “حرامزاده و حریص” را شرمزده کند. کسانی که مملکت را به فلاکت کشانده و عزتنفس مردم را تباه کرده بودند. همانهایی که استاینبک خطاب به آنان نوشت: «این مردم به کمکی احتیاج دارن که هیچ روضه و موعظهای نمی تونه بهشون بکنه… امید به بهشت وقتی زندگیشون زندگی نیست؟» از اینرو، از زبان تام جود، قهرمان داستان نوشت؛ نمیخواهم قبل از دیدن مرگ آنکس که ما را به این فلاکت انداخته بمیرم. و شاید همین بود که بعدها در فرازی درخشان در رمان “ماه پنهان است” گفت؛ مردم آزاده هرگز جنگی را شروع نمیکنند، اما اگر شروع شد، هرگز تسلیم نمیشوند. شکست مال آدمهاییست که مثل گله، همگیشان پیرو یک رهبر هستند. «این گلهها در عملیاتها بَرنده میشوند، اما پیروزی نهایی متعلق به مردمان آزاده است» علت این باور را شاید هیچکجا بهتر از “روزگاری جنگی در گرفت” توضیح نداد. وقتی که نوشت: «در جنگ زمانی فرا میرسد که مهمترین احساس، ترس نیست، حقارت است» او میگفت مردمان آزاده، حتی اگر بترسند، تن به حقارت نمیدهند. درست برخلاف همان گلههای انسانی که شرط اول پیرویشان، چیزی جز قبول حقارت نفس نیست. که تکرار آن فراز تکاندهنده در “خوشههای خشم” بود، در جواب افراد فرومایهای که در توجیه رذالت و عملگی خود در سنگر ستم، که میگویند: «بالاخره من هم باید زندگی کنم. اگر من نکنم کس دیگری میکند» و تام پاسخ میدهد: «اما کاش برای زندگی کردن خودت، زندگی دیگران را تباه نمیکردی» از همینرو استاینبک میگفت باید متوجه شویم «این رنج و فلاکت، فقط دربارهی ما نیست، دربارهی همه است» و ادامه داد، فقط آنگاه است که میتوان فهمید: «از دل رنج چیزی به مراتب قویتر متولد میشود؛ امید» او که در جایی نوشته بود؛ زمان فروپاشی هرگز نمیآید، مگر آنکه ترس به خشم بدل شود، و در همان یادداشتهای دورهی نگارش “خوشههای خشم” آورده بود «این مردم آدمهای خوبیاند، حقشان این نبود» در بندی از رمان نوشت: «اگه تو دردسر افتادی یا بلایی سرت اومد، یا احتیاجی داشتی، برو سراغ بدبخت بیچارهها. فقط اونا هستن که کمکت میکنن، فقط همونا» که تکرار همان حقیقت امیدبخش در دل مردمان آزاده است، از زبان ما جود (Ma Joad) مادر استوار و سرسخت در رمان، که گفت: «ما دوام میآوریم. ما مردم زنده میمانیم» - جان استاینبک ۱۲۴ ساله شد. #IranMassacre



دوستان باور بفرمایید کشتهشدگان این جنبش به دیدار خدای رنگینکمان برای رقص در نور نرفتهاند. هیچ دری از آسمان به سویشان گشوده نشده است. نه اسطورهای در کار بوده و نه افسانهای که مرگ را به ضیافتی آسمانی بدل کند. آنها به شکلی دردناک از میان ما رفتند؛ از کوچه و خیابان، ۱/۶







«خیلی حرفها دارم که به تو بگویم. ولی زبانم یاری نمیکند. پس برایت خواهم رقصید» - نيكوس كازانتزاکیس در “باغ سنگی” خطاب به خودش نوشته بود: «دل من صبر داشته باش! این جا شرق است. اگر میتوانی بکوش تا بیابی چگونه صدفهای شرقی، محرومیت خود را به مرواریدی درشت تبدیل میکنند»/۱


سوالاتی دارم. ولی خواهش میکنم دعوا نشه. آیا ادبیات داستانی ذاتاً همدلانهتر و در نتیجه متمایل به عدالتخواهی است؟ و اگر بله، این یعنی ادبیات ذاتاً چپ است؟ چرا بسیاری از نویسندگان بزرگ قرن بیستم گرایشهای چپ داشتند؟ شرایط تاریخی آنها را چپ کرد یا خودِ نوشتن چنین اقتضایی دارد؟











