لو كانَ لي قلبان

17.9K posts

لو كانَ لي قلبان banner
لو كانَ لي قلبان

لو كانَ لي قلبان

@umouyon

Katılım Ağustos 2022
1.3K Takip Edilen1.3K Takipçiler
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Rahim HAMID
Rahim HAMID@samireza42·
يقدّم الباحث رحيم حميد قراءة في البنية الثلاثية للهوية الأحوازية: القبيلة، والمذهب، والحداثة. بدايةً بصوغ تاريخي للهوية من خلال تاريخ الدولة المشعشعية (1436-1724)، ثم يتناول القبيلة بوصفها «الأمة في حيّز اللامفكَّر فيه»، مستعرضًا أنماطها الاجتماعية من «أخلاق الفزعة» إلى «الروح الجماعية». يعالج الباحث بعد ذلك علاقة الحداثة بالتحرير، والمرحلة الانتقالية نحو البعث القومي، وتأرجح العقلية الحداثية الأحوازية بين العقل الحديث والعقل المكبّل. يختم بتحليل سياسات الدولة الإيرانية تجاه المحدّدات الهووية الأحوازية، والعلاقة بين الدولة القومية والنخبة الوطنية. ويقدم تنظيرًا لما توظفه القومية الأحوازية، من فرص للاستقلال، أو التطوير في فضاء الإقليم، موازنًا خياراتها.
Omar Dhabien@ODhabien

نشر مركز المسبار @almesbar كتابه الجديد بعنوان"الفاعلون التقليديون من دون الدولة: جيوبوليتيك الأقليات النوعية المركبة" وقد سرني تنسيق العمل مع عدد من الباحثين المتخصصين في دراسات متنوعة ومتميزة. والذي يقدم قراءةً في بنية الفاعلين التقليديين من غير الدول، وآليات التوظيف الطائفي في السياسة الإقليمية، والتحولات التي تعيد هندسة المشهد الأمني في الشرق الأوسط. مركزًا على الجهات التقليدية الفاعلة، وإطارها النظري، في عددٍ من البلدان العربية، ويتناول المسألة العلوية في سوريا ما بعد الأسد، ويدرس حدود توظيف الطائفية إقليميًّا، وجدلية الهوية الكردية وعلاقتها بحزب العمال الكردستاني، وتداعيات النزعات الانفصالية على الأمن السوري. ويرصد شبكات التهريب على الحدود السورية العراقية، وظهور تنظيم داعش في بونتالند، عارضًا الاستراتيجية الإسرائيلية في إعادة هندسة بنية الأمن الإقليمي. والذي نأمل أن يسد ثغرة في المكتبة العربية. للمزيد: almesbar.net/books/mb228

العربية
0
2
11
332
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Rahim HAMID
Rahim HAMID@samireza42·
نقد مارکسیستی بر روایت هدی کاتبی در ژاکوبین، «راه سوم» او را نه یک استراتژی سیاسی رهایی‌بخش، بلکه نشانه‌ای از بن‌بست روشنفکری دیاسپورا می‌داند؛ بن‌بستی که در آن نقد امپریالیسم، بدون اتکا به سازمان‌یابی طبقاتی و تحلیل مادی از دولت، سرمایه و سوژه انقلابی، به سطح اخلاق، گفتمان و سیاست بازنمایی فروکاسته می‌شود. این متن استدلال می‌کند که عبور واقعی از دوگانه جمهوری اسلامی و سلطنت‌طلبی، نه از مسیر نقد روایت‌ها، بلکه تنها از راه شکل‌گیری قدرت مستقل طبقاتی ممکن است. مقاله هدی کاتبی در ژاکوبین، بیش از آنکه یک استراتژی سیاسی ارائه دهد، بازنمایی استیصالِ لایه‌ای از روشنفکران دیاسپورا است که در میانه‌ی پروپاگاندای امپریالیستی و سرکوب داخلی، به دنبال فضای تنفسی می‌گردند. کاتبی به درستی بر تضادهای هولناک ناشی از مداخله نظامی و ماشین تخریبِ راست‌گرایان پهلویست انگشت می‌گذارد، اما تحلیل او در نهایت در سطح «سیاست بازنمایی» و «نقد گفتمان» متوقف می‌شود. از منظر مارکسیستی، بزرگترین لغزش کاتبی اینجاست که او «دینامیک قدرت» را به «دینامیک روایت» تقلیل می‌دهد؛ او تصور می‌کند که بحران کنونی ایران محصولِ یک «سوءتفاهم اطلاعاتی» یا غلبه‌ی «بات‌های توئیتری» است، در حالی که این «جنگ روایت‌ها» تنها روبنای لرزانی از یک برخورد عمیق‌تر مادی میان فراکسیون‌های مختلف سرمایه است. این نگاهِ تقلیل‌گرا به سوژه، باعث می‌شود که نویسنده به جای تحلیل جایگاه طبقاتی معترضان، به مفاهیم انتزاعی همچون «اندوه» و «تروما» پناه ببرد. این ابهام در شناسایی سوژه انقلابی، پارادوکس اصلی متن را رقم می‌زند؛ جایی که کاتبی از «عاملیت جمعی مردم» سخن می‌گوید اما این مردم را نه به عنوان «پرولتاریای متشکل»، بلکه به عنوان توده‌ای بی‌شکل و قربانیِ «اطلاعات غلط» می‌بیند. در تحلیل مارکسیستی، گذار از دوگانه‌ی «جمهوری اسلامی/پهلوی» تنها از طریق استقلال طبقاتی پرولتاریا ممکن است، اما در متن کاتبی، طبقه کارگر عملاً غایب است و جای خود را به «جنبش‌های اجتماعی» مبهمی داده که گویی تنها به دنبال یک دموکراسی سکولار بورژوایی هستند. کاتبی با مرکزیت بخشیدن به «هویت» و «روابط خانوادگی» (مانند رابطه‌اش با لیلا)، سیاست را از عرصه مبارزه طبقاتی به عرصه روان‌شناسی سیاسی و اخلاق فردی می‌کشاند. همین گسست از ماتریالیسم باعث می‌شود که او ماهیت دولت در ایران را نیز به درستی تبیین نکند. کاتبی دولت ایران را با صفت‌هایی نظیر «تئوکراتیک» و «سرکوبگر» توصیف می‌کند، که توصیفاتی اساساً لیبرالی و حقوق‌بشری هستند. یک نقد رادیکال باید فراتر از پوسته مذهبی، ماهیت این دولت را به عنوان یک «دولت سرمایه‌داری نظامی-بوروکراتیک» افشا کند که وظیفه‌اش صیانت از انباشت سرمایه برای یک الیگارشی خاص است. سرکوب معترضان در خیابان، نه یک جنون مذهبی، بلکه ضرورتی برای بقای مناسبات تولیدی است که در آن کارگران تحت استثمار مطلق قرار دارند. نادیده گرفتن این ماهیت سرمایه‌دارانه باعث می‌شود کاتبی در تحلیل امپریالیسم نیز دچار خطا شود و آن را صرفاً به «بمب و دیس‌اینفورمیشن» تقلیل دهد.
21 Adar@21adar_persian

x.com/i/article/2053…

فارسی
1
7
15
875
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Rahim HAMID
Rahim HAMID@samireza42·
وطن، جهل و چمدانی که هرگز بسته نمی‌شود.. چرا بازگشت بزرگترین فریب مهاجرت است؟ همه ما مهاجران، در یک نقطه از زندگی با این پرسش روبرو می‌شویم: اگر برگردم، چه می‌شود؟ میلان کوندرا در رمان 'جهل'، این پرسش را از زبان دو شخصیت اصلی‌اش، ایرنا و جوزف، روایت می‌کند؛ دو پناهنده از کشور چک که پس از ۲۰ سال دوری، دوباره در مسیر بازگشت به پراگ با هم روبرو می‌شوند. کوندرا معتقد است واژه نوستالژی در اصل از ریشه‌ای به معنای جهل می‌آید. ایرنا که سال‌ها در فرانسه زندگی کرده و جوزف که در دانمارک هویت جدیدی یافته، هر دو با یک حقیقت تلخ روبرو می‌شوند: آن‌ها نسبت به وطنی که ترک کرده‌اند جاهل هستند. بزرگترین جهل ما این است که فکر می‌کنیم خانه مکانی است که روی نقشه منتظر ماست، در حالی که خانه، لحظه‌ای از زمان بوده که دیگر سپری شده است. تلخ‌ترین بخش داستان برای ایرنا، برخورد دوستان قدیمی‌اش در پراگ است. آن‌ها هیچ‌چیز از زندگی بیست‌ساله او در پاریس نمی‌پرسند. برای آن‌ها، سال‌های غربت او یک حفره خالی است. این درد مشترک بسیاری از ماست؛ وقتی با اطرافیان در وطن صحبت می‌کنیم، حس می‌کنیم بخش بزرگی از وجودمان که در غربت ساخته شده، برای آن‌ها نامرئی است. در میان این بیگانگی مطلق در زادگاه، کوندرا ایرنا و جوزف را به هم می‌رساند. آن‌ها که می‌بینند نه خانواده و نه دوستان قدیمی، هیچ‌کدام حرفشان را نمی‌فهمند، به هم پناه می‌برند. در دنیایی که دیگر خانه ای در آن وجود ندارد، قلب و تن دیگری تنها سرزمین باقی‌مانده می‌شود. شروع عشق‌ورزی آن‌ها در میانه رمان، تلاشی است برای فرار از تنهایی مفرط مهاجر. وقتی کسی نیست که خاطرات تو را به یاد بیاورد یا به دردهای بیست‌ساله‌ات گوش دهد، آغوش یک هم‌درد تنها جایی است که در آن احساس بیگانگی نمی‌کنی. عشق برای آن‌ها نه یک وصال رمانتیک، بلکه آخرین تسلا است؛ انگار می‌خواهند با پناه بردن به هم، بر شهری که آن‌ها را به بیرون پرتاب کرده و حالا دیگر نمی‌شناسد، پیروز شوند. مهاجر با یک پارادوکس ابدی دست‌به‌گریبان است: در سرزمین جدید، او را همیشه با گذشته‌اش می‌شناسند (یک خارجی). و در سرزمین مادری، او را با تغییراتش قضاوت می‌کنند (کسی که دیگر مثل آن‌ها نیست). در این میان، تنها کسی که می‌تواند تو را بفهمد، کسی است که مثل تو دو بار متولد شده و دو بار طعم غربت را چشیده است. داستان ایرنا و جوزف به ما یادآوری می‌کند که اگر روزی احساس کردیم در هیچ‌جای جهان کاملا خانه ما نیست، نترسیم. این بهای آگاهی ماهاست. ما از جهل ماندن رها شده‌ایم، اما به رنج دانستن دچار گشته‌ایم. شاید در نهایت، تنها وطن حقیقی برای یک مهاجر، قلب انسانی دیگر باشد که همان درد، همان سفر و همان جهل را تجربه کرده است.
حنان اللحيدان@HHnan

تثير رواية (الجهل) لميلان كونديرا فكرة علاقة الهوية بالجغرافيا وبالتاريخ كذلك، فمسمى هذه الرواية يجعل هذا السؤال مفتوحا للبحث المتجدد حسب سيرورة التاريخ وصيرورة الجغرافيا، حيث يظهر بطلا هذه الرواية (ايلانا وجوزيف) منفردا كل منهما بالمشهد في حين يبقى الآخر كشاهد لم يشاهد شيئا.

فارسی
0
7
20
704
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Sasan Amjadi
Sasan Amjadi@SasanAmjadi·
اپوزسیون ایرانی نە تنها نمی‌تواند بخشی از راەحل یا موقعیتی برای عبور از رژیم باشد، بلکە خودش بە یک مانع، انسداد و یا اختلال سیاسی تبدیل شدە. جریانی کە تداومش، بە بقای جمهوری اسلامی کمک می‌کند، جامعە را از آنچە هست مستاصل‌تر کردە و روابط سیاسی را بە فساد و رانت و زدوبند پیوند زدە.
فارسی
8
23
210
3.7K
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Sasan Amjadi
Sasan Amjadi@SasanAmjadi·
صبح امروز، مهدی رسولی، محمدرضا میری و ابراهیم دولت‌آبادی، از بازداشت‌شدگان اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی در مشهد، اعدام شدند.
فارسی
1
45
186
4.3K
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Jamal-Obeidi
Jamal-Obeidi@jamalnaeem·
عن #إيران؛ تقرير حول الاقتصاد الإيراني أعددته لـ "إندبندنت عربية": الحياة في إيران تحت الضغط... من بيع الأصول إلى الشراء بالديون independentarabia.com/node/648011
العربية
0
3
8
360
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Jamal-Obeidi
Jamal-Obeidi@jamalnaeem·
عن #المحمرة: هي مدينة عربية أصيلة تقع جنوب غربي #الأحواز، عند مصب #نهر_قارون (#كارون). وقد غيرت السلطات الإيرانية اسمها إلى "خرمشهر" في إطار سياسة التفريس التي انتهجتها عقب عام 1925، وكانت المحمرة آخر عاصمة للحكم العربي في الأحواز. وأما #محمد_صالح_صدقيان، فهو من أصول فارسية، ويصنف ضمن ما يعرف في إيران بـ "المعاودين"، وهم الذين طردهم النظام العراقي في ثمانينيات القرن الماضي بسبب أصولهم الفارسية. @msedghian
محمد صالح صدقیان@msedghian

🔵 سمفونية خرمشهر (أو ملحمة خرمشهر) الذي الفها الموسيقار الإيراني مجيد انتظامي (Majid Entezami)والتي عزفتها الفرقة السمفونية الإيرانية . السمفونية الفها انتظامي عام 1982 بمناسبة تحرير مدينة خرمشهر من قوات صدام وهي من روائع السمفونيات الإيرانية .

العربية
0
7
18
1K
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Kurdistan Human Rights Network
Kurdistan Human Rights Network@KurdistanHRN·
#ناصر_بکرزاده، زندانی سیاسی کُرد، پس از ابلاغ تایید حکم اعدامش از سوی دیوان عالی کشور، با انتشار نامه‌ای سرگشاده خطاب به افکار عمومی و نهادهای حقوق بشری، خواستار حمایت بین‌المللی برای لغو این حکم شده است: سلام و درود بر هموطنان عزیز و همزبانان کُرد باغیرتم، من ناصر بکرزاده هستم و صدای من را از زندان مرکزی ارومیه می‌شنوید. شاید این آخرین صدای من باشد. من فرزند ملا منصور هستم، ۲۶ ساله هستم و دو خواهر کوچک‌تر از خودم دارم. در سن ۲۳ سالگی، زمانی که در اوج آرزوها و میل به زندگی بودم، دستگیر شدم. پدر و مادرم از روز اول دستگیری من تا امروز، هر روز مرده‌اند و زنده شده‌اند. غم دوری و فراق، بر روی دوش‌شان سنگینی کرده و در اوج جوانی، پیر و شکسته شده‌اند. زمانی شاد بودند و آرزو داشتند تک‌پسرشان را در لباس دامادی ببینند. چند روز پیش از دستگیری‌ام قرار بود به خواستگاری برویم و اکنون ۴ سال است که آن دختر در انتظار من مانده است. همین الان هم که چند ساعت است خبر تأیید حکم اعدامم را شنیدم، نمی‌دانم چطور به او زنگ بزنم و بگویم که حکم من تأیید شده و قرار است اعدام شوم. پس از پایان تحصیلات مدرسه، با توجه به تصمیم پدرم و علاقه‌ای که خودم داشتم، شروع به تحصیل در مدرسه علوم دینی صلاح‌الدین ایوبی پیرانشهر کردم. پس از دو سال درس خواندن، به دلیل شرایط خانواده، تصمیم گرفتم بخشی از بار مسئولیت را از دوش پدرم بردارم و یک مغازه فروش موبایل در ارومیه راه‌اندازی کردم. در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۲ دستگیر شدم و به مدت ۳ ماه در سلول انفرادی اطلاعات سپاه نگهداری شدم و تحت شدیدترین شکنجه‌های روحی قرار گرفتم. شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه پس از دو جلسه دادگاه در تابستان ۱۴۰۳، در پاییز همان سال بدون ارائه دلایل و مستندات کافی، حکم اعدام من را صادر کرد. این حکم در فروردین ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور، با توجه به نبود شواهد و مدارک قانونی، نقض شد. پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه ارجاع داده شد، اما همان دادگاه برای بار دوم، در سایه جنگ ۱۲ روزه، دوباره حکم اعدام صادر کرد. این حکم نیز بار دیگر در پاییز ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور نقض شد و بی‌گناهی من مورد تأیید قرار گرفت. با این حال، پرونده برای سومین بار به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه بازگشت ولی متأسفانه به دلیل شرایط کشور در دی ماه ۱۴۰۴، برای سومین بار، حکم اعدام من، بر اساس نامه‌ای که از دفعات قبل کپی شده بود، صادر شد. این حکم امروز صبح از سوی شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور و در شرایط جنگی حاکم بر کشور، تأیید شد. شنیدن حکم اعدام شاید برای بیشتر مردم قابل درک نباشد، اما این حکم طوری است که هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌تواند آن را تحمل کند. اعدام مرا کشت، متلاشی کرد و هر لحظه مُردن خودم را می‌بینم و خانواده‌ام را هم از پای درآورده است. از کنار این نامه اعدام راحت رد نشوید، امروز نوبت من است و فردا نوبت فرد دیگری. از هموطنان عزیزم، از کُردهای با غیرت در داخل کشور و هر جای دنیا، و از ماموستاهای آیینی که من از طلبه‌های آن‌ها بوده‌ام، خواهش می‌کنم صدای بی‌صدای من باشند. صدای مرا به گوش سازمان‌های حقوق بشری، از جمله عفو بین‌الملل، و کل جهان برسانند. ارومیه با کل ایران فرق دارد. این را از صمیم قلب می‌گویم: نخستین «جرم» من کُرد بودنم بود و پس از آن، سنی بودنم. به داد من برسید. من نه اولین نفر هستم و نه آخرین نفر خواهم بود. ناصر بکرزاده ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ زندان مرکزی ارومیه
فارسی
14
370
639
38.5K
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Lena Kaabi 🕊🌴
Lena Kaabi 🕊🌴@LenaKaabi·
صداى #ناصر_بکرزاده باشيم. 💔
Rahim HAMID@samireza42

#ناصر_بکرزاده، زندانی سیاسی کُرد، پس از ابلاغ تایید حکم اعدامش از سوی دیوان عالی کشور، با انتشار نامه‌ای سرگشاده خطاب به افکار عمومی و نهادهای حقوق بشری، خواستار حمایت بین‌المللی برای لغو این حکم شده است: سلام و درود بر هموطنان عزیز و همزبانان کُرد باغیرتم، من ناصر بکرزاده هستم و صدای من را از زندان مرکزی ارومیه می‌شنوید. شاید این آخرین صدای من باشد. من فرزند ملا منصور هستم، ۲۶ ساله هستم و دو خواهر کوچک‌تر از خودم دارم. در سن ۲۳ سالگی، زمانی که در اوج آرزوها و میل به زندگی بودم، دستگیر شدم. پدر و مادرم از روز اول دستگیری من تا امروز، هر روز مرده‌اند و زنده شده‌اند. غم دوری و فراق، بر روی دوش‌شان سنگینی کرده و در اوج جوانی، پیر و شکسته شده‌اند. زمانی شاد بودند و آرزو داشتند تک‌پسرشان را در لباس دامادی ببینند. چند روز پیش از دستگیری‌ام قرار بود به خواستگاری برویم و اکنون ۴ سال است که آن دختر در انتظار من مانده است. همین الان هم که چند ساعت است خبر تأیید حکم اعدامم را شنیدم، نمی‌دانم چطور به او زنگ بزنم و بگویم که حکم من تأیید شده و قرار است اعدام شوم. پس از پایان تحصیلات مدرسه، با توجه به تصمیم پدرم و علاقه‌ای که خودم داشتم، شروع به تحصیل در مدرسه علوم دینی صلاح‌الدین ایوبی پیرانشهر کردم. پس از دو سال درس خواندن، به دلیل شرایط خانواده، تصمیم گرفتم بخشی از بار مسئولیت را از دوش پدرم بردارم و یک مغازه فروش موبایل در ارومیه راه‌اندازی کردم. در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۲ دستگیر شدم و به مدت ۳ ماه در سلول انفرادی اطلاعات سپاه نگهداری شدم و تحت شدیدترین شکنجه‌های روحی قرار گرفتم. شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه پس از دو جلسه دادگاه در تابستان ۱۴۰۳، در پاییز همان سال بدون ارائه دلایل و مستندات کافی، حکم اعدام من را صادر کرد. این حکم در فروردین ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور، با توجه به نبود شواهد و مدارک قانونی، نقض شد. پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه ارجاع داده شد، اما همان دادگاه برای بار دوم، در سایه جنگ ۱۲ روزه، دوباره حکم اعدام صادر کرد. این حکم نیز بار دیگر در پاییز ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور نقض شد و بی‌گناهی من مورد تأیید قرار گرفت. با این حال، پرونده برای سومین بار به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه بازگشت ولی متأسفانه به دلیل شرایط کشور در دی ماه ۱۴۰۴، برای سومین بار، حکم اعدام من، بر اساس نامه‌ای که از دفعات قبل کپی شده بود، صادر شد. این حکم امروز صبح از سوی شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور و در شرایط جنگی حاکم بر کشور، تأیید شد. شنیدن حکم اعدام شاید برای بیشتر مردم قابل درک نباشد، اما این حکم طوری است که هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌تواند آن را تحمل کند. اعدام مرا کشت، متلاشی کرد و هر لحظه مُردن خودم را می‌بینم و خانواده‌ام را هم از پای درآورده است. از کنار این نامه اعدام راحت رد نشوید، امروز نوبت من است و فردا نوبت فرد دیگری. از هموطنان عزیزم، از کُردهای با غیرت در داخل کشور و هر جای دنیا، و از ماموستاهای آیینی که من از طلبه‌های آن‌ها بوده‌ام، خواهش می‌کنم صدای بی‌صدای من باشند. صدای مرا به گوش سازمان‌های حقوق بشری، از جمله عفو بین‌الملل، و کل جهان برسانند. ارومیه با کل ایران فرق دارد. این را از صمیم قلب می‌گویم: نخستین «جرم» من کُرد بودنم بود و پس از آن، سنی بودنم. به داد من برسید. من نه اولین نفر هستم و نه آخرین نفر خواهم بود. ناصر بکرزاده ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ زندان مرکزی ارومیه

فارسی
0
7
21
433
لو كانَ لي قلبان retweetledi
دنـ✊🏻ـان
دنـ✊🏻ـان@DENAN010·
در هیاهوی جنگ، تنش های اقلیمی و افزایش سرسام آور قیمت دلار، کالا های اساسی، خودرو و... زندانیان سیاسی و علی الخصوص زندانیان سیاسی محکوم به اعدام را فراموش نکنیم. صدای آنها باشیم. #ناصر_بکرزاده
Kurdistan Human Rights Network@KurdistanHRN

#ناصر_بکرزاده، زندانی سیاسی کُرد، پس از ابلاغ تایید حکم اعدامش از سوی دیوان عالی کشور، با انتشار نامه‌ای سرگشاده خطاب به افکار عمومی و نهادهای حقوق بشری، خواستار حمایت بین‌المللی برای لغو این حکم شده است: سلام و درود بر هموطنان عزیز و همزبانان کُرد باغیرتم، من ناصر بکرزاده هستم و صدای من را از زندان مرکزی ارومیه می‌شنوید. شاید این آخرین صدای من باشد. من فرزند ملا منصور هستم، ۲۶ ساله هستم و دو خواهر کوچک‌تر از خودم دارم. در سن ۲۳ سالگی، زمانی که در اوج آرزوها و میل به زندگی بودم، دستگیر شدم. پدر و مادرم از روز اول دستگیری من تا امروز، هر روز مرده‌اند و زنده شده‌اند. غم دوری و فراق، بر روی دوش‌شان سنگینی کرده و در اوج جوانی، پیر و شکسته شده‌اند. زمانی شاد بودند و آرزو داشتند تک‌پسرشان را در لباس دامادی ببینند. چند روز پیش از دستگیری‌ام قرار بود به خواستگاری برویم و اکنون ۴ سال است که آن دختر در انتظار من مانده است. همین الان هم که چند ساعت است خبر تأیید حکم اعدامم را شنیدم، نمی‌دانم چطور به او زنگ بزنم و بگویم که حکم من تأیید شده و قرار است اعدام شوم. پس از پایان تحصیلات مدرسه، با توجه به تصمیم پدرم و علاقه‌ای که خودم داشتم، شروع به تحصیل در مدرسه علوم دینی صلاح‌الدین ایوبی پیرانشهر کردم. پس از دو سال درس خواندن، به دلیل شرایط خانواده، تصمیم گرفتم بخشی از بار مسئولیت را از دوش پدرم بردارم و یک مغازه فروش موبایل در ارومیه راه‌اندازی کردم. در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۲ دستگیر شدم و به مدت ۳ ماه در سلول انفرادی اطلاعات سپاه نگهداری شدم و تحت شدیدترین شکنجه‌های روحی قرار گرفتم. شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه پس از دو جلسه دادگاه در تابستان ۱۴۰۳، در پاییز همان سال بدون ارائه دلایل و مستندات کافی، حکم اعدام من را صادر کرد. این حکم در فروردین ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور، با توجه به نبود شواهد و مدارک قانونی، نقض شد. پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه ارجاع داده شد، اما همان دادگاه برای بار دوم، در سایه جنگ ۱۲ روزه، دوباره حکم اعدام صادر کرد. این حکم نیز بار دیگر در پاییز ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور نقض شد و بی‌گناهی من مورد تأیید قرار گرفت. با این حال، پرونده برای سومین بار به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه بازگشت ولی متأسفانه به دلیل شرایط کشور در دی ماه ۱۴۰۴، برای سومین بار، حکم اعدام من، بر اساس نامه‌ای که از دفعات قبل کپی شده بود، صادر شد. این حکم امروز صبح از سوی شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور و در شرایط جنگی حاکم بر کشور، تأیید شد. شنیدن حکم اعدام شاید برای بیشتر مردم قابل درک نباشد، اما این حکم طوری است که هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌تواند آن را تحمل کند. اعدام مرا کشت، متلاشی کرد و هر لحظه مُردن خودم را می‌بینم و خانواده‌ام را هم از پای درآورده است. از کنار این نامه اعدام راحت رد نشوید، امروز نوبت من است و فردا نوبت فرد دیگری. از هموطنان عزیزم، از کُردهای با غیرت در داخل کشور و هر جای دنیا، و از ماموستاهای آیینی که من از طلبه‌های آن‌ها بوده‌ام، خواهش می‌کنم صدای بی‌صدای من باشند. صدای مرا به گوش سازمان‌های حقوق بشری، از جمله عفو بین‌الملل، و کل جهان برسانند. ارومیه با کل ایران فرق دارد. این را از صمیم قلب می‌گویم: نخستین «جرم» من کُرد بودنم بود و پس از آن، سنی بودنم. به داد من برسید. من نه اولین نفر هستم و نه آخرین نفر خواهم بود. ناصر بکرزاده ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ زندان مرکزی ارومیه

فارسی
0
2
4
109
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Rahim HAMID
Rahim HAMID@samireza42·
#ناصر_بکرزاده، زندانی سیاسی کُرد، پس از ابلاغ تایید حکم اعدامش از سوی دیوان عالی کشور، با انتشار نامه‌ای سرگشاده خطاب به افکار عمومی و نهادهای حقوق بشری، خواستار حمایت بین‌المللی برای لغو این حکم شده است: سلام و درود بر هموطنان عزیز و همزبانان کُرد باغیرتم، من ناصر بکرزاده هستم و صدای من را از زندان مرکزی ارومیه می‌شنوید. شاید این آخرین صدای من باشد. من فرزند ملا منصور هستم، ۲۶ ساله هستم و دو خواهر کوچک‌تر از خودم دارم. در سن ۲۳ سالگی، زمانی که در اوج آرزوها و میل به زندگی بودم، دستگیر شدم. پدر و مادرم از روز اول دستگیری من تا امروز، هر روز مرده‌اند و زنده شده‌اند. غم دوری و فراق، بر روی دوش‌شان سنگینی کرده و در اوج جوانی، پیر و شکسته شده‌اند. زمانی شاد بودند و آرزو داشتند تک‌پسرشان را در لباس دامادی ببینند. چند روز پیش از دستگیری‌ام قرار بود به خواستگاری برویم و اکنون ۴ سال است که آن دختر در انتظار من مانده است. همین الان هم که چند ساعت است خبر تأیید حکم اعدامم را شنیدم، نمی‌دانم چطور به او زنگ بزنم و بگویم که حکم من تأیید شده و قرار است اعدام شوم. پس از پایان تحصیلات مدرسه، با توجه به تصمیم پدرم و علاقه‌ای که خودم داشتم، شروع به تحصیل در مدرسه علوم دینی صلاح‌الدین ایوبی پیرانشهر کردم. پس از دو سال درس خواندن، به دلیل شرایط خانواده، تصمیم گرفتم بخشی از بار مسئولیت را از دوش پدرم بردارم و یک مغازه فروش موبایل در ارومیه راه‌اندازی کردم. در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۲ دستگیر شدم و به مدت ۳ ماه در سلول انفرادی اطلاعات سپاه نگهداری شدم و تحت شدیدترین شکنجه‌های روحی قرار گرفتم. شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه پس از دو جلسه دادگاه در تابستان ۱۴۰۳، در پاییز همان سال بدون ارائه دلایل و مستندات کافی، حکم اعدام من را صادر کرد. این حکم در فروردین ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور، با توجه به نبود شواهد و مدارک قانونی، نقض شد. پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه ارجاع داده شد، اما همان دادگاه برای بار دوم، در سایه جنگ ۱۲ روزه، دوباره حکم اعدام صادر کرد. این حکم نیز بار دیگر در پاییز ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور نقض شد و بی‌گناهی من مورد تأیید قرار گرفت. با این حال، پرونده برای سومین بار به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه بازگشت ولی متأسفانه به دلیل شرایط کشور در دی ماه ۱۴۰۴، برای سومین بار، حکم اعدام من، بر اساس نامه‌ای که از دفعات قبل کپی شده بود، صادر شد. این حکم امروز صبح از سوی شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور و در شرایط جنگی حاکم بر کشور، تأیید شد. شنیدن حکم اعدام شاید برای بیشتر مردم قابل درک نباشد، اما این حکم طوری است که هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌تواند آن را تحمل کند. اعدام مرا کشت، متلاشی کرد و هر لحظه مُردن خودم را می‌بینم و خانواده‌ام را هم از پای درآورده است. از کنار این نامه اعدام راحت رد نشوید، امروز نوبت من است و فردا نوبت فرد دیگری. از هموطنان عزیزم، از کُردهای با غیرت در داخل کشور و هر جای دنیا، و از ماموستاهای آیینی که من از طلبه‌های آن‌ها بوده‌ام، خواهش می‌کنم صدای بی‌صدای من باشند. صدای مرا به گوش سازمان‌های حقوق بشری، از جمله عفو بین‌الملل، و کل جهان برسانند. ارومیه با کل ایران فرق دارد. این را از صمیم قلب می‌گویم: نخستین «جرم» من کُرد بودنم بود و پس از آن، سنی بودنم. به داد من برسید. من نه اولین نفر هستم و نه آخرین نفر خواهم بود. ناصر بکرزاده ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ زندان مرکزی ارومیه
Kurdistan Human Rights Network@KurdistanHRN

#ناصر_بکرزاده، زندانی سیاسی کُرد، پس از ابلاغ تایید حکم اعدامش از سوی دیوان عالی کشور، با انتشار نامه‌ای سرگشاده خطاب به افکار عمومی و نهادهای حقوق بشری، خواستار حمایت بین‌المللی برای لغو این حکم شده است: سلام و درود بر هموطنان عزیز و همزبانان کُرد باغیرتم، من ناصر بکرزاده هستم و صدای من را از زندان مرکزی ارومیه می‌شنوید. شاید این آخرین صدای من باشد. من فرزند ملا منصور هستم، ۲۶ ساله هستم و دو خواهر کوچک‌تر از خودم دارم. در سن ۲۳ سالگی، زمانی که در اوج آرزوها و میل به زندگی بودم، دستگیر شدم. پدر و مادرم از روز اول دستگیری من تا امروز، هر روز مرده‌اند و زنده شده‌اند. غم دوری و فراق، بر روی دوش‌شان سنگینی کرده و در اوج جوانی، پیر و شکسته شده‌اند. زمانی شاد بودند و آرزو داشتند تک‌پسرشان را در لباس دامادی ببینند. چند روز پیش از دستگیری‌ام قرار بود به خواستگاری برویم و اکنون ۴ سال است که آن دختر در انتظار من مانده است. همین الان هم که چند ساعت است خبر تأیید حکم اعدامم را شنیدم، نمی‌دانم چطور به او زنگ بزنم و بگویم که حکم من تأیید شده و قرار است اعدام شوم. پس از پایان تحصیلات مدرسه، با توجه به تصمیم پدرم و علاقه‌ای که خودم داشتم، شروع به تحصیل در مدرسه علوم دینی صلاح‌الدین ایوبی پیرانشهر کردم. پس از دو سال درس خواندن، به دلیل شرایط خانواده، تصمیم گرفتم بخشی از بار مسئولیت را از دوش پدرم بردارم و یک مغازه فروش موبایل در ارومیه راه‌اندازی کردم. در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۲ دستگیر شدم و به مدت ۳ ماه در سلول انفرادی اطلاعات سپاه نگهداری شدم و تحت شدیدترین شکنجه‌های روحی قرار گرفتم. شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه پس از دو جلسه دادگاه در تابستان ۱۴۰۳، در پاییز همان سال بدون ارائه دلایل و مستندات کافی، حکم اعدام من را صادر کرد. این حکم در فروردین ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور، با توجه به نبود شواهد و مدارک قانونی، نقض شد. پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه ارجاع داده شد، اما همان دادگاه برای بار دوم، در سایه جنگ ۱۲ روزه، دوباره حکم اعدام صادر کرد. این حکم نیز بار دیگر در پاییز ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور نقض شد و بی‌گناهی من مورد تأیید قرار گرفت. با این حال، پرونده برای سومین بار به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه بازگشت ولی متأسفانه به دلیل شرایط کشور در دی ماه ۱۴۰۴، برای سومین بار، حکم اعدام من، بر اساس نامه‌ای که از دفعات قبل کپی شده بود، صادر شد. این حکم امروز صبح از سوی شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور و در شرایط جنگی حاکم بر کشور، تأیید شد. شنیدن حکم اعدام شاید برای بیشتر مردم قابل درک نباشد، اما این حکم طوری است که هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌تواند آن را تحمل کند. اعدام مرا کشت، متلاشی کرد و هر لحظه مُردن خودم را می‌بینم و خانواده‌ام را هم از پای درآورده است. از کنار این نامه اعدام راحت رد نشوید، امروز نوبت من است و فردا نوبت فرد دیگری. از هموطنان عزیزم، از کُردهای با غیرت در داخل کشور و هر جای دنیا، و از ماموستاهای آیینی که من از طلبه‌های آن‌ها بوده‌ام، خواهش می‌کنم صدای بی‌صدای من باشند. صدای مرا به گوش سازمان‌های حقوق بشری، از جمله عفو بین‌الملل، و کل جهان برسانند. ارومیه با کل ایران فرق دارد. این را از صمیم قلب می‌گویم: نخستین «جرم» من کُرد بودنم بود و پس از آن، سنی بودنم. به داد من برسید. من نه اولین نفر هستم و نه آخرین نفر خواهم بود. ناصر بکرزاده ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ زندان مرکزی ارومیه

فارسی
0
14
49
4.7K
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Aaron Eitan Meyer
Aaron Eitan Meyer@aaronemeyer·
A note from Urmia Central Prison, from Nasser Bakezadeh, a young Kurdish man facing murder at the hands of the Iranian regime under the guise of ‘law’. We cannot stay silent as the regime slaughters young men and women during a ceasefire.
Rahim HAMID@samireza42

#ناصر_بکرزاده، زندانی سیاسی کُرد، پس از ابلاغ تایید حکم اعدامش از سوی دیوان عالی کشور، با انتشار نامه‌ای سرگشاده خطاب به افکار عمومی و نهادهای حقوق بشری، خواستار حمایت بین‌المللی برای لغو این حکم شده است: سلام و درود بر هموطنان عزیز و همزبانان کُرد باغیرتم، من ناصر بکرزاده هستم و صدای من را از زندان مرکزی ارومیه می‌شنوید. شاید این آخرین صدای من باشد. من فرزند ملا منصور هستم، ۲۶ ساله هستم و دو خواهر کوچک‌تر از خودم دارم. در سن ۲۳ سالگی، زمانی که در اوج آرزوها و میل به زندگی بودم، دستگیر شدم. پدر و مادرم از روز اول دستگیری من تا امروز، هر روز مرده‌اند و زنده شده‌اند. غم دوری و فراق، بر روی دوش‌شان سنگینی کرده و در اوج جوانی، پیر و شکسته شده‌اند. زمانی شاد بودند و آرزو داشتند تک‌پسرشان را در لباس دامادی ببینند. چند روز پیش از دستگیری‌ام قرار بود به خواستگاری برویم و اکنون ۴ سال است که آن دختر در انتظار من مانده است. همین الان هم که چند ساعت است خبر تأیید حکم اعدامم را شنیدم، نمی‌دانم چطور به او زنگ بزنم و بگویم که حکم من تأیید شده و قرار است اعدام شوم. پس از پایان تحصیلات مدرسه، با توجه به تصمیم پدرم و علاقه‌ای که خودم داشتم، شروع به تحصیل در مدرسه علوم دینی صلاح‌الدین ایوبی پیرانشهر کردم. پس از دو سال درس خواندن، به دلیل شرایط خانواده، تصمیم گرفتم بخشی از بار مسئولیت را از دوش پدرم بردارم و یک مغازه فروش موبایل در ارومیه راه‌اندازی کردم. در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۲ دستگیر شدم و به مدت ۳ ماه در سلول انفرادی اطلاعات سپاه نگهداری شدم و تحت شدیدترین شکنجه‌های روحی قرار گرفتم. شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه پس از دو جلسه دادگاه در تابستان ۱۴۰۳، در پاییز همان سال بدون ارائه دلایل و مستندات کافی، حکم اعدام من را صادر کرد. این حکم در فروردین ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور، با توجه به نبود شواهد و مدارک قانونی، نقض شد. پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه ارجاع داده شد، اما همان دادگاه برای بار دوم، در سایه جنگ ۱۲ روزه، دوباره حکم اعدام صادر کرد. این حکم نیز بار دیگر در پاییز ۱۴۰۴ در شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور نقض شد و بی‌گناهی من مورد تأیید قرار گرفت. با این حال، پرونده برای سومین بار به شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه بازگشت ولی متأسفانه به دلیل شرایط کشور در دی ماه ۱۴۰۴، برای سومین بار، حکم اعدام من، بر اساس نامه‌ای که از دفعات قبل کپی شده بود، صادر شد. این حکم امروز صبح از سوی شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور و در شرایط جنگی حاکم بر کشور، تأیید شد. شنیدن حکم اعدام شاید برای بیشتر مردم قابل درک نباشد، اما این حکم طوری است که هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌تواند آن را تحمل کند. اعدام مرا کشت، متلاشی کرد و هر لحظه مُردن خودم را می‌بینم و خانواده‌ام را هم از پای درآورده است. از کنار این نامه اعدام راحت رد نشوید، امروز نوبت من است و فردا نوبت فرد دیگری. از هموطنان عزیزم، از کُردهای با غیرت در داخل کشور و هر جای دنیا، و از ماموستاهای آیینی که من از طلبه‌های آن‌ها بوده‌ام، خواهش می‌کنم صدای بی‌صدای من باشند. صدای مرا به گوش سازمان‌های حقوق بشری، از جمله عفو بین‌الملل، و کل جهان برسانند. ارومیه با کل ایران فرق دارد. این را از صمیم قلب می‌گویم: نخستین «جرم» من کُرد بودنم بود و پس از آن، سنی بودنم. به داد من برسید. من نه اولین نفر هستم و نه آخرین نفر خواهم بود. ناصر بکرزاده ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ زندان مرکزی ارومیه

English
0
6
9
271
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Rahim HAMID
Rahim HAMID@samireza42·
مقاله ي امروزم تحت عنوان درباره ناسیونالیسم لانگ‌دیستنس ایرانی و خان والده استانبول چه می‌دانیم؟
21 Adar@21adar_persian

x.com/i/article/2049…

فارسی
0
13
33
1.6K
لو كانَ لي قلبان retweetledi
mitra zargar
mitra zargar@Zargar2010Mitra·
مطالعهٔ این مقالهٔ روان و جذاب دربارهٔ روزنامهٔ «اختر» را توصیه می‌کنم. زمان تقریبی خواندن حدود ۱۰ تا ۱۲ دقیقه. بخشی از متن: نخستین روزنامهٔ ایرانی، «اختر»، در عین حال که برای نخستین بار باب گفتمانِ نقد استبداد و ضرورت قانون، نظم، علم و صنعت را گشود، همان زمان به شکل‌گیری روایتی واحد و مرکزگرا از ایران نیز کمک کرد و در عمل فضایی برای به حاشیه راندن زبان‌های دیگر پدید آورد.
Rahim HAMID@samireza42

مقاله ي امروزم تحت عنوان درباره ناسیونالیسم لانگ‌دیستنس ایرانی و خان والده استانبول چه می‌دانیم؟

فارسی
0
5
12
524
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Rahim HAMID
Rahim HAMID@samireza42·
لطفا ميدياي 21 Adar را دنبال كنيد. درباره 21 Adar: درباره ما ۲۱ آدار در سنت تقویمی ساکنان حوزه میان‌رودان با آغاز بهار و نوروز هم‌زمان است. این زمان در بسیاری از فرهنگ‌های منطقه، نشانه نوزایی طبیعت، آغاز دوباره و امکان نگریستن به جهان از چشم‌اندازی تازه است. نام ۲۱ آدار نیز از همین معنا الهام گرفته است. این نام برای ما نشانه آغاز، نوزایی و دوباره دیدن جهان است. باور داریم که فهم واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی نیز به چنین لحظه‌ای برای مکث، فاصله گرفتن از هیاهوی روایت‌های مسلط و بازاندیشی در آنچه بدیهی به نظر می‌رسد، نیاز دارد. در ۲۱ آدار، جهان پیرامون انسان پدیده‌ای ساده و تک‌ساحتی دیده نمی‌شود. این جهان واقعیتی پیچیده، چندلایه و پیوسته در حال دگرگونی است. سیاست، اقتصاد، جامعه و فرهنگ از یکدیگر جدا نیستند، و این حوزه‌ها در شبکه‌ای درهم‌تنیده از قدرت، منافع و تعارض‌ها به هم پیوند خورده‌اند. از همین رو، تلاش ما بر این است که رویدادهای روز را در بستر تاریخی و اجتماعی آن‌ها ببینیم و روایت کنیم. ۲۱ آدار رسانه‌ای برای پرسشگری مسئولانه است. نه بازتاب‌دهنده روایت‌های رسمی است و نه خود را در چارچوب‌های ایدئولوژیک محدود می‌کند. آنچه برای ما اهمیت دارد، روشن کردن خود مسئله است. اینکه چه نیروهایی در میدان حضور دارند، چه منافعی تضادها را شکل می‌دهد، چه کسانی هزینه می‌پردازند و چه امکان‌هایی برای تصور افق‌های دیگر وجود دارد. ۲۱ آدار به دموکراسی، آزادی بیان و کرامت انسانی باور دارد. ما بر این باوریم که جامعه‌ای که امکان نقد و گفت‌وگو را محدود کند، دیر یا زود در چرخه بحران و خشونت گرفتار می‌شود. از همین رو، می‌کوشیم فضایی برای گفت‌وگویی مدنی و مبتنی بر استدلال فراهم کنیم تا در آن دیدگاه‌های متفاوت بتوانند بدون برچسب‌زنی و نفرت‌پراکنی با یکدیگر روبه‌رو شوند. ۲۱ آدار به جای تولید قطعیت‌های شتاب‌زده رسانه‌ای، بر روشن کردن گره‌گاه‌های پیچیدگی تأکید دارد. هدف این است که مخاطب از مصرف‌کننده صرف خبر فراتر برود و به مشارکت‌کننده‌ای فعال در فهم واقعیت بدل شود. برای گردانندگان ۲۱ آدار، روایت واقعیت فقط گزارش آنچه رخ می‌دهد نیست. این روایت تلاشی است برای فهم چرایی رخدادها، چگونگی شکل‌گیری آن‌ها و آینده‌هایی که ممکن یا ناممکن می‌شوند.
21 Adar@21adar_persian

21 adar coming soon

فارسی
0
4
13
732
لو كانَ لي قلبان retweetledi
Rahim HAMID
Rahim HAMID@samireza42·
بیانیه تجمع ملی عراق برای آزادی و تغییر ​به مناسبت ۱۰۱-مین سالگرد اشغال احواز - مقابل پارلمان آلمان (بوندستاگ) ​متن بیانیه: ​در این روز، ما در «تجمع ملی عراق برای آزادی و تغییر» در برابر ساختمان پارلمان آلمان ایستاده‌ایم تا صدایی باشیم برای حقی که خاموش نمی‌شود. امروز مصادف است با یکصد و یکمین سالگرد اشغال احواز؛ زخمی عمیق بر پیکره اين مردم ستم ديده و نمادی از دهه‌ها نقض حقوق بشر و سلب كرامت انساني اين مردم. ​ما از اینجا، از قلب اروپا، بار دیگر بر همبستگی کامل خود با مردم احواز در مبارزه مشروعشان برای آزادی و کرامت تأکید می‌کنیم. اشغالگری و سیاست‌های استعماري دولت مركزي ايران، هر چقدر هم که طولانی شود، نمی‌تواند هویت این سرزمین یا اراده اين مردم مقاوم را از بین ببرد.
التجمع الوطني العراقي للتحرير والتغيير@IRAQTHEGREAT

بيان صادر عن التجمع الوطني العراقي للتحرير والتغيير من أمام البرلمان الألماني، بمناسبة الذكرى الـ 101 لاحتلال دولة الأحواز العربية. المكتب الاعلامي للتجمع الوطني العراقي للتحرير والتغيير

فارسی
1
5
25
720
لو كانَ لي قلبان retweetledi
VrisheMoradi
VrisheMoradi@VrisheMoradi·
دلنوشته وریشه مرادی برای همبندی دوساله‌اش در اوین: برای تسنیم*؛ « کدام وجدان پاسخگوی کودکی ربوده شده‌اش است؟» سخت است همبندی کودکی باشی که قبل از آنکه چشم باز کند سهمش از جهان دیوار بود قفل بود انفرادی بود کودکی که هنوز بند نافش از مادر جدا نشده با صدای بسته شدن درهای آهنی آشنا شد سخت است دوساله شود و به جای فوت کردن شمع، نگهبان‌ها را بشمارد سخت است وقتی تنها رویایش از بیرون در همان سوال کوچک و معصومش خلاصه می‌شود: «میری ملاقات؟» انگار تمام جهان همین چند دقیقه پشت شیشه است سخت است وقتی تصویر پدرش را از تلویزیون نشانش می‌دهند و او با چشم‌های گرد بی‌خبر از مرگ فقط بگوید: «آقا.» و دنیا همانجا یک واژه را برای همیشه یتیم کند. سخت است، خیلی سخت است وقتی هربار کسی آزاد می‌شود با شوقی که هنوز طعم تلخی را نفهمیده بگوید: «بریم براش آزادی آزادی بخونیم.» و نفهمد که آزادی برای بعضی‌ها نه در را باز می‌کند نه آسمان را سخت است لباس‌هایش تنگ شود، قد بکشد،‌ بزرگ شود و هیچ عکسی،‌هیچ قاب یادگاری شاهد بزرگ شدن تسنیم نباشد سخت است کودکی کنی بی‌انکه اساب‌بازی را لمس کرده باشی بی‌آنکه خاک پات روی کفشت نشسته باشد بی‌آنکه میان خنده‌های بچه‌ها بدوی، زمین بخوری و دوباره بلند شوی سخت است وقتی کودکی قبل از شناختن دنیا بی‌عدالتی را یاد بگیرد و اولین صدایی که می‌شناسد بمباران باشد و از همه سختتر این سوال است که مثل میله‌ای در سینه می‌رود کدام وجدان پاسخگوی کودکی ربوده شده‌اش است *تسنیم، فرزند دو ساله نسیمه اسلام‌زهی، زندانی عقیدتی بلوچ است که در دوران حبس مادرش در زندان به دنیا آمده و همچنان نزد مادرش در بند زندان زندان اوین به سر می‌برد. وریشه مرادی، بند زندان زندان اوین، بهمن ۱۴۰۵۴ #وریشه_مرادی #زندان_اوین #نسیمه_ملازهی #بلوچ *متم کامل به صورت اسلاید در کامنت‌ها
VrisheMoradi tweet media
فارسی
8
76
182
19.8K